#فصل_بادبادک_ها_پارت_180
خندید و گفت: هیچی نگفت.
و صورتش رو برگردوند که عادت ِ موقع ِ دروغ گفتنش بود.
- نه. راستش رو بگو؟
دوباره خندید و گفت: فحش داد... میشناسیش که.
با خنده سر تکون دادم و سعی کردم صورتش رو تصور کنم. به طرف خروجی حرکت کردیم و گوشیم زنگ خورد. شماره ی مهرناز افتاده بود. بلند گفتم: واااای!
الهام ایستاد و گفت: کیه؟
فکر نمی کردم که اینقدر طول بکشه. باید به موسسه می رفتم. جواب دادم: سلام... من تو راهم ... الان میام.
صدای مجید توی گوشم پیچید: سلام خانوم... کجایی؟
- تویی مجید؟ ... من دارم میام اونجا.
الهام: مجید دیگه کیه؟!
- خانوم من دلم تنگ شده.
دلم گرفت. من فقط هفته ای یه بار می تونستم این بچه رو ببینم. همون یه روز هم دیر کرده بودم.
- همین الان میام عزیزم...
الهام: وووو . «عزیزم»!
- باشه.
- اسباب بازی چی دوست داری؟
کمی فکر کرد و گفت: ماشین.
- اگه خانوم ها رو اذیت نکنی برات می گیرم.
خندید و گفت: باشه.
خداحافظی کردیم و بازوی الهام رووشکون گرفتم.
romangram.com | @romangram_com