#فصل_بادبادک_ها_پارت_179
- این حرف ها رو نمی تونم به کسی بگم. ممکنه فکر کنند پشیمون شدم. خوب شد تو رو دیدم.
خندیدم و گفتم: بخند الهام. تو بهترین کار رو کردی.
دوباره حرکت کردیم. زیاد دور نشده بودیم که چشمم به یه پیراهن زیتونی بلند افتاد. جنسش حریر و ساتن بود و روش سنگ کار شده بود. رو به الهام گفتم: خوبه؟
- خوبه... دکولتهمی پوشی؟
- براش شال می گیرم.
لباس رو پوشیدم. از آینه های توی اتاق بررسی کردم. الهام با لبخند گفت: تو تن مانکن جلوه ش کمتر بود.
- اعتماد به نفسم رفت طبقه ی بیستم!
- خوش به حال Mr R
برگشتم که زیپ رو باز کنه و گفتم: چرا چرت میگی؟ Mr R دیگه کیه؟!
- تو بگو؟ از من می پرسی؟
نگاهش کردم و گفتم: چرا اینقد برات مهم شده؟!
- آخه...
شالش رو مرتب کرد و ادامه داد: می دونی...
- چیه؟
- سوال هایی که اون بار درباره ی انوش پرسیدم...
می دونستم تنها کسی که از تموم شدن رابطه ی من و انوش ناراحت بود، الهام بود.
- می فهمم الهام جون!
- انوش ازم خواسته بود که بپرسم.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: انوش خواسته بود؟!
لباس از تنم افتاد و روی کمر ایستاد. الهام خندید و سریع بیرون رفت. مشغول درآوردن لباس شدم. هنوز تو کف حرف الهام بودم. انوش ازش خواسته بود که بپرسه من دوستش داشتم یا نه؟ و من جواب داده بودم «نه».
با لبخند بیرون رفتم و بعد از خرید لباس به الهام گفتم: وقتی جواب های منو به انوش گفتی، چی گفت؟
romangram.com | @romangram_com