#فصل_بادبادک_ها_پارت_178


با خنده گفتم: از حالا؟ چقدر هولی!

- فقط این چند روز بگذره و من راحت شم.

- به میلاد اعتماد داری؟ نکنه واقعاً به خاطر پوله؟

الهام به پهلوم زد و گفت: نه خیر! نسل مردهای خوب هنوز منقرض نشده.

چیزی نگفتم و پخش ماشین رو روشن کردم. صدای قانون و دف توی ماشین پیچید. چند دقیقه بعد، جلوی یه پاساژ لباس پارک کردیم و مشغول گشتن شدیم.

- چرا هر وقت خرید داریم یاد هم می افتیم؟

- شاید حوصله ی اظهار نظر بقیه رو نداریم.

خندید و گفت: چه خوب که من تهران می مونم... چه جور لباسی می خوای؟

- نمی دونم. باید ببینم... به خاطر انوش، اون شب همه ی نگاه ها به منه.

الهام دستش رو دور دستم حلقه کرد و گفت: شاید بیشتر از نگاه.

ایستادم و گفتم: چی؟

- خودم هم درست نمی دونم!

خانمی از مغازه بیرون اومد و گفت: ببخشید!

از جلوی در کنار رفتیم و حرکت کردیم. طبقه ی اول و دوم رو دور زده بودیم و هنوز دست الهام دور دستم بود. دیدم سکوتمون عجیب شده. برگشتم که حرفی بزنم. چشم های الهام خیس بود.

حس بدی بهم دست داد و آروم پرسیدم: نکنه چیزی شده و نمی خوای به من بگی؟!

- نه شیده. فقط حس می کنم با این کارم همه رو ناراحت کردم.

- ...

- دلم می خواست همه خوشحال باشند... خونه مون خیلی سوت و کوره.

بهش دستمال کاغذی دادم و گفتم: دو ماه که از ازدواجتون بگذره، همه چیز عادی میشه. بهت قول میدم. بابات هم وقتی ببینه میلاد پسر خوبیه از خر شیطون میاد پایین.

چشم هاش رو پاک کرد و شونه بالا انداخت.


romangram.com | @romangram_com