#فصل_بادبادک_ها_پارت_177
توی راهروی پایین با چند نفر سلام و احوالپرسی کردم. در آسانسور باز شد و انوش با کت و شلوار و پیراهن قهوه ای بیرون اومد. برای ما سر تکون داد و خارج شد. حتی زحمت جواب سلام کارمندها رو هم به خودش نمی داد. حتی نسبت به حضور من هم بی تفاوت بود. این حرکتش همیشه حرص من رو در می آورد. مخصوصاً جلوی کارمندهایی که از ازدواج و طلاق ما باخبر بودند.
همین که شمس وارد راهرو شد از جمع خداحافظی کردم و بیرون رفتم. اصلاً حوصله ی حرف زدن با کسی مثل اون رو نداشتم که هر چیزی انوش بهش دیکته کرده بود رو توی جلسه علیه من گفت. حتماً با دیدنم لبخند می زد و اظهار خوشحالی می کرد!
وقتی به ماشین رسیدم انوش رو دیدم که در حال نگاه کردن به ساعت مچیش بود. بی توجه به اون قفل رو باز کردم. به من نگاه کرد. خواستم در ماشین رو باز کنم که گفت: می خوای برگردی؟
- نه. شب همین جا چادر می زنم!
جمله ش رو اصلاح کرد: برگردی سرکارت؟
- نه.
- پس اینجا چی می خوای؟
- نگران نباش.
سوار شدم و ماشین رو روشن کردم. چند ضربه به شیشه زد. شیشه رو پایین دادم و با اخم گفتم: باز چیه؟ کارخونه ارزونی تو!
خم شد و با لبخند گفت: قرص معده!
ناراحتی معده داشت و اون روزها من براش غذا میذاشتم که ناهار رو بیرون نخوره. صدام ملایم تر شد و گفتم: ندارم.
- تو که همیشه داشتی!
- به خاطر تو همیشه همراهم بود.
چند لحظه به هم خیره شدیم. خودم هم از لحن جمله م تعجب کردم. درست ایستاد و دستش رو روی سقف گذاشت. چند لحظه صبر کردم. بعد سرم رو بیرون بردم و گفتم: می خوام حرکت کنم.
دستش رو برداشت و چند قدم عقب رفت. بوق زدم و حرکت کردم.
□
همین که به سر خیابونشون رسیدم شماره ی الهام رو گرفتم که تک بیفته و بیاد بیرون. جلوی درشون توقف کردم و الهام سوار شد. برای اینکه از فکر و خیال رستار بیرون بیام دیروز بهش زنگ زدم که برای خرید لباس با هم بریم. چهره ش زیاد شاد نبود که نگرانم کرد.
- چرا ناراحتی الهام؟ مثلاً 15 روز دیگه عروسیته!
- ناراحت نیستم. فقط یه کم دلشوره دارم.
خندیدم و گفتم: طبیعیه! مزاحمت شدم؟ می دونم الان حتماً خیلی کار داری.
- نه. کارهای عروسی با انوش و باباست. من هم چیزی نمی پرسم. آرایشگاه و لباس عروس رو هم آرام انتخاب کرده. من فقط چمدون هام رو بستم.
romangram.com | @romangram_com