#فصل_بادبادک_ها_پارت_176
- مگه اینجا کار نداری؟
- عملاً نه... اما اگه اتفاقی بیفته همه میفتن به جون من!!
خندیدم و گفتم: عادت می کنی؟
- آره مجبورم عادت کنم.
خیلی تلخ شده بود. چیزی نگفتم که خودش پرسید: واسه چی اومدی؟
فلش رو نشون دادم و گفتم: اینو جا گذاشته بودم.
- خب می گفتی من می آوردم!
- همینطوری اومدم.
زیاد هم همینطوری نبود. بعد از کمی مزمزه کردن جمله م گفتم: تنهایی! رستار کجاست؟
- جلسه داره.
- اوهوم.
- می خوای زنگ بزنم، اگه تموم شده بیاد؟
تو دلم گفتم «نیکی و پرسش؟» ولی بلند گفتم: نمی خواد مزاحمش بشی.
ایمان هم سریع گفت: باشه.
به خودم لعنت فرستادم و گفتم: من دیگه برم.
- آروم رانندگی کن.
بیرون رفتم. 5 دقیقه توی سالن قدم زدم اما هیچ خبری از رستار نشد. بیرون کشیدنش از جلسه هم که کار زشتی بود. به خودم اومدم و دیدم فکر های عجیب و غریب داره به سرم می زنه!!
من، دختر عمادزاده ی بزرگ، برم یه مردی رو که اصلاً بود و نبود من براش فرقی نمی کنه و باباش با بابای من دعوا کرده، از جلسه بیرون بکشم که ببینمش؟!!!
به خودم فحش دادم و سریع به سمت پله ها رفتم.
romangram.com | @romangram_com