#فصل_بادبادک_ها_پارت_175

بابا خواست حرفی بزنه که اجازه ندادم و گفتم: دیدید که اشتباه هم نکردم!... فکر می کنید چرا دنبال یه دختربچه ی دبیرستانی افتاده؟!

دیگه بحث رو ادامه ندادیم. بابا دستش رو از روی دستم برداشت و گفت: این چیه؟

نگاهش روی دستبند یاقوتی بود. اخم کرد.

- اگر دوست داری اصلش رو سفارش بده. من آبرو دارم!

- چشم.



از صبح با خودم کلنجار رفته بودم که برم کارخونه یا نه. باید فلشی رو که چند تا فایل و عکس توش بود از اتاقم برمی داشتم. البته الان دیگه اتاق شیرازی بود. کی فکرش رو می کرد که ایده های خام من یه روز انقدر برام مهم بشه و بخوام به رشد کردنشون فکر کنم؟!

همین که پشت در دفتر رسیدم تازه فهمیدم که چقدر دلم برای کارم تنگ شده. در زدم و وارد شدم. ابراهیمی و مرادخانی با دیدن من لبخند زدند و از جاشون بلند شدند. از کوتاهی فاصله ی بین صندلی هاشون تعجب کردم ولی به روی خودم نیاوردم. حتماً ابراهیمی بالاخره حرفش رو زده بود. با لبخند گفتم: یه فلش اینجا جا گذاشتم.

در اتاق شیرازی رو زدم که اجازه ی ورود داد. پشت میز من نشسته بود و این حس بهم دست داد که در واقع من اینجا کار خاصی انجام نمی دادم. حتی یک نفر هم به کادر دفتر اضافه نشده بود!

از روی صندلیش بلند شد و مشکوک نگاهم کرد.

- یه فلش اینجا گذاشته بودم. نمی دونم کجا. احتمالاً توی کشوی میز.

کنار رفت و گفت: من چیزی رو دور نریختم. بفرمایید بگردید.

کشو و کمد میز رو گشتم اما در نهایت روی یکی از قفسه ها پیداش کردم. لبخند زدم و گفتم: پیدا کردم.

شیرازی با صورت بی تفاوتی گفت: خوبه... اگر خواستید برگردید من هیچ مانعی نمی بینم.

- لازم نیست. کار من جوریه که تو خونه هم میشه انجام داد.

- ایشالا موفق باشید.

- ممنون.

شیطنتم گل کرد و ادامه دادم: بعداً خبرش می رسه.

چیزی نگفت و من بیرون اومدم. خداحافظی کردم و به سمت دفتر ایمان رفتم. جلوی در کمی معطل کردم که شاید رستار از اتاقش بیرون بیاد ولی خبری نشد. من هم وارد شدم.

ایمان دستش رو زیر چونه ش گذاشت و گفت: خوب شد اومدی، حوصله م سر رفته بود.



romangram.com | @romangram_com