#فصل_بادبادک_ها_پارت_174


جعبه رو بغل کردم. حس عجیبی داشتم که اصلاً قابل وصف نبود. درسته که ترجیح می دادم مارک «پاکفام» روی این قوطی ها باشه ولی وقتی خودشون نخواستن چکار می تونستم بکنم. یه قطره از چشمم چکید و وقتی به کرمانی نگاه کردم، تعجب همه ی صورتش رو پر کرده بود.

امروز می تونست بهترین روز عمرم باشه، اگر وقتی وارد خونه شدم بهم نمی گفتند که رستار با وسایلش از خونه ی ما رفته...

انتظار شنیدنش رو داشتم ولی نه اینقدر زود. روی یکی از صندلی های ناهارخوری نشستم و به این فکر کردم که حتی از من خداحافظی نکرد. بابا رو به روم نشست و گفت: چه خبر؟

به زمان حال برگشتم و گفتم: خبر خاصی نیست.

می خواستم با تبلیغات توی تلوزیون غافلگیرشون کنم. رو به مامان گفتم: بچه ها نیستند؟

- نه. رفتند خونه ی پدر پونه.

خانواده ی پونه زیاد با ما رفت و آمد نداشتند که اون هم بیشتر به اختلاف طبقاتی برمی گشت.

بابا مشغول ور رفتن با دستمال سفره شد و گفت: بعد این همه سال فهمیدم آدم شناس خوبی نیستم!

- منظورت چیه بابا؟

دستش رو روی دستم گذاشت و ادامه داد: این پسره، کامران.

- خب؟

- با دختر سعیدپور نامزد کرد!

با دهن باز به بابا نگاه کردم و گفتم: نازنین؟!

سر تکون داد و گفت: آره. من از یک سال پیش فکر می کردم تو رو می خواد!!

مامان کنار بابا نشست و ناراحت نگاهم کرد. احتمالاً ناراحتی توی صورتم موج می زد. این چه دنیایی بود؟ حالم از هر چی مرد به هم می خورد. همین دو هفته پیش داشت مثل عاشق های دلشکسته با من حرف می زد!! همین که از من ناامید شده بود، رفته بود سراغ یه دختر پولدار دیگه! واقعاً دیگه به کی می شد اعتماد کرد؟

بابا: 16- 17 سال از دختره بزرگتره... خاک بر سرت مرد!

مامان: مهم نیست دختر قشنگم.

برای اینکه سوء تفاهم نشه گفتم: دو هفته پیش از من خواستگاری کرد.

هر دو با تعجب و مشکوک نگاهم می کردند. آخر مامان پرسید: خب؟

- ردش کردم.


romangram.com | @romangram_com