#فصل_بادبادک_ها_پارت_173

- بفرمایید؟

- طرح جدیدی برای خمیردندان و صابون.

ظرف رو کنار گذاشتم و گفتم: حس می کنم... همه چیز غیرواقعی به نظر می رسه!

- همه ی انسان های موفق در اولین تجربه همین حس رو داشتند.

- نمی دونم.

- وقتی تبلیغات رو توی تلوزیون دیدید باور می کنید. البته فعلاً شبکه های داخلی.

با تعجب گفتم: تبلیغات؟

- بله.

خودش رو کمی جا به جا کرد و گفت: ما بر عکس «پاکفام» اهل عملیم نه حرف!!

یه کمی به کارخونه ی ما توهین کرده بود ولی سر تکون دادم. حق داشت. درسته که ما سابقه ی خیلی طولانی داشتیم و همیشه هم سود کرده بودیم ولی این کارخونه با وجود تازه تأسیس بودن خیلی زود جا باز کرده بود و این نشونه ی مدیریت خوبش بود و این که دقیقاً می دونست باید چکار کنه و داره چکار می کنه.

بعد از کمی مِن مِن کردن بالاخره سوالی که این همه وقت ذهنم رو مشغول کرده بود، پرسیدم: چرا من؟

به طرف جلو خم شد و گفت: می دونستم می پرسید.

- ...

- شما اینجا به عنوان طراح قالب همکاری می کنید، نه دختر جناب عمادزاده!

نفس عمیقی کشیدم و سوال دوم رو پرسیدم: چرا آقای سعیدپور؟

- ایشون از دوستان صمیمی یکی از سهامدارهای گلبرگ هستند.

و با لبخند تأکید کرد: خیلی صمیمی!

بله. باید می دونستم رستار جایی نمی خوابه که زیرش آب بره. در واقع این کار رو به نفع دوست ِ به قول این آقا خیلی صمیمیش! انجام داده بود، نه من. حرف دیگه ای برای گفتن نداشتم. مرد بعد از چند ثانیه از تلفن اتاق تماسی گرفت و گفت: جعبه رو بیارید.

منتظر جعبه ای که گفته بود، موندم. در باز شد و خانمی با قد بلند وارد شد. توی دستش نایلون تبلیغاتی بود. جعبه ای از داخلش بیرون آورد و روی میز گذاشت. بعد خیلی مودبانه رفت. کرمانی در جعبه ی کوچیک سفید رو باز کرد و من صورتم غرق لبخند شد.

- این هم از سوپرایز!

در حالیکه روی قوطی های طراحی خودم دست می کشیدم، گفتم: عالیه!

romangram.com | @romangram_com