#فصل_بادبادک_ها_پارت_172


نازنین خندید و گفت: واسه این زنگ زدید؟

- تقریباً... به آشناهای دیگه هم گفتم.

- ممنون. بابا برام بادیگارد گذاشته.

با خنده ادامه داد: فقط با کامی اجازه دارم تنها باشم.

با این «کامی»، «کامی» گفتن داشت اعصابم رو خرد می کرد.

- پس خیالم راحت شد. چیزی به کسی نگو. نمی خوام فکر کنند می ترسم!

- چشم. نمیگم.

خداحافظی کردم و امیدوار بودم که حرفی به کسی نزنه. عجب اوضاعی شده بود!



آقای کرمانی وارد اتاق شد و با لبخند گفت: خیلی منتظر موندید؟

- نه. مشکلی نیست.

از دفعه ی قبلی که توی همین اتاق دیده بودمش، برخورد صمیمی تری داشت. رو به روی من نشست و گفت: در عوض یه سوپرایز براتون دارم.

- بله. پشت تلفن هم متوجه شدم.

خندید و گفت: بستنی تون رو میل کنید.

ظرف رو از روی میز برداشتم. قاشقی از قسمت شکلاتیش زدم و تشکر کردم.

- فکر نمی کردم انقدر سریع اتفاق بیفته.

دقیق تر نگاهش کردم و گفتم: چه اتفاقی؟

- طرح هاتون همون چیزی بود که رئسای بنده، دنبالش بودند... شرکت قالب زنی هم خیلی زود به تعهداتش عمل کرد.

لبخند زدم و قاشق دیگه ای خوردم.

- از شما دعوت کردم که پیشنهاد تازه ای بدم.


romangram.com | @romangram_com