#فصل_بادبادک_ها_پارت_171
- با من بازی نکن... به فکر دخترت باش.
بابا بلند تر داد زد: حرف دختر منو نزن!... یه مو از سرش کم بشه از دختر 17 ساله ت هم نمیگذرم!
من این وسط چکاره بودم؟! از این همه داد و بیداد سردرد گرفته بودم. یک دقیقه ی کامل سکوت کردند و صدای جا به جا شدن وسیله ها اومد. صدای بابا از فاصله ی نزدیک تری به گوشم خورد: بهش میگم برگرده... نه به خاطر تو... اینجا داره دردسر درست می کنه!
خودم رو پشت قسمت فلزی در جمع کردم. اگر منو می دید خیلی بد می شد. دوباره سکوت شد. بعد صدای داد بلند بابا و شکستن چیزی به گوشم خورد. می دونستم وقتی خیلی عصبی میشه اینطوری می کنه. صدای نگران مامان فضا رو پر کرد: چی می گفت منصور؟
این یعنی سعیدپور بیرون رفته بود. صبر کردم تا لیموزین مشکی که فقط انتهاش از این زاویه معلوم بود از حیاط خارج بشه. از اتاق هم صدایی نمیومد. وقتی از نرده ها به پایین نگاه کردم، مطمئن شدم که نمی تونم از اینجا پایین برم. خوشبختانه در تراس باز بود. وارد اتاق بابا شدم و بعد از نگاهی به وضع به هم ریخته، مستقیم به طرف در رو به رویی یعنی اتاق خودم رفتم. باید به همه ی چیزهایی که شنیده بودم فکر می کردم. حالم اصلاً خوب نبود. حال بد بابا هم من رو ناراحت تر می کرد. فکر نمی کردم بعد از 5 سال هنوز جریان خودکشی شهرام جنجال به پا کنه! دادگاه به همین نتیجه رسیده بود و تصور می کردم همه با این قضیه کنار اومدن. جریان دزدی چه واقعیت داشت چه نه، لو رفته بود و شهرام توی موقعیت سختی گیر کرده بود. شاید ناامیدی و آبروریزی بهش فشار آورده بود. به هر حال من نمی تونستم باور کنم که رستار کسی رو بکشه!!
پس این 4 سال به اجبار بابا توی قطر بود. باید حدس می زدم که بابا از قانون های خودش پیروی می کنه!!
روی تخت نشستم. گوشیم رو از جیبم درآوردم و بین 500 تا شماره ی گوشیم دنبال شماره ای از نازنین گشتم. وقتی به دوست نوید و بابا فکر می کردم، مسئله خیلی برام جدی می شد. شماره ش رو پیدا کردم ولی باید چی می گفتم؟ چه بهانه ای می آوردم؟ اصلاً شاید شماره عوض شده بود!
دو هفته بود که ترم های کانون تموم شده بود و موقع تست پایان ترم هم که همین دیروز بود به کانون نرفته بودم. نمی تونستم چیزی از اونجا بهانه کنم. شماره رو گرفتم. بعد از چند تا بوق صدای متعجب نازنین رو شنیدم: بفرمایید؟
- سلام
- سلام... بفرمایید؟
- مزاحم که نشدم؟
- نه. خواهش می کنم.
- شناختی؟ خوبی؟
- بله شماره رو سیو داشتم. ممنون.
- دیروز تست آخر ترم بود و من نتونستم برم کانون. تو رفته بودی عزیزم؟
- نه. چطور؟
- می خواستم ببینم همه چی خوب پیش رفت.
آخه این چه بهانه ای بود؟ می تونستم به خود مسئول آموزش زنگ بزنم! بعد از مکث کوتاهی گفت: نمی دونم. می خوای از کامی بپرسم؟
همین رو کم داشتم. سریع گفتم: ممنون. بعداً یه سری می زنم... راستش...
- بفرمایید؟
- دختر یکی از دوست های پدر همسن توئه... دو روز پیش نزدیک بود که بدزدنش! گروگانگیری. خواستم به تو هم بگم که مراقب خودت باشی.
romangram.com | @romangram_com