#فصل_بادبادک_ها_پارت_170


- حالا که ولشون کردی... چرا بهانه میاری!

- تو بی جا می کنی به عروس و نوه ی من دستی میدی!

- منصور تمومش کن.

چند ثانیه سکوت شد و بابا به حرف اومد: چیه؟ عذاب وجدان گرفتی، می خوای جبران کنی؟

- منصور! تو با من مشکل داری... چی از جون بچه های من می خوای؟

گیج شده بودم. بابای بیچاره ی من با بچه های اون چکار داشت! چرا حرفی نمی زد؟

- 5 ساله این بچه رو اسیر کردی. چرا نمیذاری برگرده؟

با صدای گرفته ادامه داد: ندیدی توی کارخونه چکار کرد؟ داری دیوونه ش می کنی!

بابا چیزی نمی گفت. سعیدپور به حرف اومد: من خودم به خاطر شهرام دلم خونه. رستار من گناهی نداره.

بابا بالاخره سکوتش رو شکست و عصبانی گفت: تو از درد من چی می دونی؟ شهراممو روی شونه هام بزرگ کردم...

صدای بابا خیلی بغض آلود بود. خیلی خودم رو کنترل کردم که نپرم وسط اتاق. بابا ادامه داد: یه دونه پسرم بود... نور چشمم بود. تو پسرمو ازم گرفتی.

- بس کن!

صدای کشیده شدن میز روی پارکت و درگیری به گوشم خورد. سعیدپور سعی می کرد جمله هایی رو انتخاب کنه که بابا رو آروم کنه و بابا داد می زد: تو بچه موُ ازم گرفتی... تو و اون پسرت...

همین چند ماه پیش دکتر بهش گفته بود که مراقب قلبش باشه. مامان کجا بود؟ نگران بابا بودم و نمی دونستم باید چکار کنم.

صدای سعیدپور که از گریه می لرزید دوباره اعصابم رو داغون کرد: اگه بهش نگفته بودی الان زنده بود.

بابا دوباره داد زد: خفه شو! اون روز شما ها تو کارخونه بودید.

بعد از مکث کوتاهی سعیدپور با صدای مظلومی گفت: تقصیر منه. می دونم. منو بکش منصور! ولی دست از سر بچه هام بردار.

- من تا زجر کشیدنت رو نبینم آروم نمیشم.

- بسه دیگه... فکر می کنی نمی دونم تو این بلا رو سر نوید آوردی؟! تا کی؟

- تا هر وقت من بخوام.


romangram.com | @romangram_com