#فصل_بادبادک_ها_پارت_169

و با لبخند حوله ی روبدوشامبر رو به طرفم گرفت. چشمم به بابا افتاد که توی تراس اتاق کارش ایستاده بود و بدجوری نگاهم می کرد. هر چی می گفت حق داشت. هر مرد دیگه ای همچین شوخی ای با من کرده بود، سیلی می خورد. ولی من هیچ عکس العملی نشون ندادم.



مامان برای چندمین بار روی ایوان اومد و بعد از نگاهی به اطراف خواست به داخل برگرده که من سریع گفتم: مامان!

سر جاش ایستاد و دنبال صدا توی محوطه گشت. از بین چمن های زیر کاج طبقه ای دست تکون دادم و گفتم: اینجا.

- بله؟

- چرا نگرانی؟

- من؟!... نه. بیا داخل هوای وسط شهریور گول زنکه!

- باشه . این تموم بشه میام.

و تخته و پرتره ی توی دستم رو نشون دادم. مامان وارد خونه شد و من سایه های کنار بینی و گونه ی عکسی که پونه بهم داده بود رو روی کاغذ پیاده کردم. صدای sms گوشی بلند شد. دوست نداشتم موقع طراحی کسی تمرکزم رو به هم بزنه. رفت و آمد مامان هم به همین خاطر اذیتم می کرد. اگر شماره ی رستار نبود باز نمی کردم. نوشته بود: خونه بمون. قراره اتفاق های جالبی بیفته!

حس عجیبی تمام بدنم رو سرد کرد. چه اتفاقی باید می افتاد؟ چرا مامان مضطرببود؟ پرتره رو کنار گذاشتم و به طرف خونه رفتم. خیال نداشتم از کسی چیزی بپرسم چون دست به سرم می کردند. اگر فکر می کردند که خونه نیستم شاید چیزی دستگیرم می شد. سریع به طرف اتاقم رفتم و لباس بیرون پوشیدم. وقتی از در سالن بیرون رفتم، لیموزین سعیدپور تا جلوی استخر اومده بود. هیجان تمام وجودم رو گرفته بود. می دونستم این وسط یه چیزی بود که همه پنهان می کردند. از مامان که کنار نرده ها ایستاده بود، خداحافظی کردم و گفتم: میرم قدم بزنم.

مامان انقدر هول بود که متوجه من نشد. به طرف در رفتم و برای سعیدپور که از ماشین پیاده شده بود سر تکون دادم. نزدیک تر شد و با مهربونی سلام کرد. به خاطر رأی مثبتی که توی ناامیدی به طرحم داده بود هنوز هم خودم رو مدیون می دونستم. لبخند زدم و سلام کردم.

ایستاد و گفت: حالت خوبه؟

- ممنون.

چند لحظه توی سکوت نگاهم کرد. خیلی مهربون به نظر می رسید. یادم افتاد که بابا گفته بود باهاش حرف نزنم. لبخندم رو جمع کردم و گفتم: من باید برم. خدافظ.

فقط سر تکون داد. با وجود لحن آرومش من هنوز تشویش داشتم. سرعتم رو کم کردم و به طرف در رفتم. نگاهی به عقب انداختم. مامان و سعیدپور وارد خونه شدند. از در عابر بیرون رفتم. چند ثانیه صبر کردم و بعد کلید انداختم. ناصری گفت: چی شد خانوم؟

- کیفم رو جا گذاشتم.

که واقعاً هم نیاورده بودم. از گوشه ی محوطه مسیر رو دور زدم که اگر کسی پشت پنجره ها باشه متوجه نشه.

وارد ایوان شرقی شدم. درست پایین تراس اتاق کار بابا که صد در صد از سعیدپور اونجا پذیرایی می شد. تنها کاری که باید می کردم این بود که از روی کنگره های پنجره های سر تاسری پایین وارد تراس بشم. وقتی بچه بودم شهرام برای برداشتن کلید ویلای شمال یا ویسکی های بابا یا چیزهای دیگه ای که بابا به خاطر سن و سال کم بهش نمی داد، زیاد این کار رو می کرد. ولی من رو زمین صاف هم به زور راه می رفتم!

نباید وقت رو هدر می دادم. سریع آویزون میله ها و سنگ های دیوار شدم. با بدبختی خودم رو به نرده های مرمری تراس رسوندم. به پایین نگاه کردم. سرگیجه م دوباره شروع شده بود و ناراحتی از این که حتی یه جمله رو از دست بدم. چشم هام رو بستم و سعی کردم خودم رو بالا بکشم. اگر می افتادم آبروم می رفت. اشک هام داشت سرازیر می شد. پلک زدم که جلوی دیدم رو نگیره. صداهای گنگی از داخل شنیده می شد.

وقتی روی تراس افتادم، نزدیک بود از درد زانو داد بزنم ولی جلوی خودم رو گرفتم و به در چسبیدم. صدای مبهم بابا به گوش می رسید. لبم رو گاز گرفتم و زانوم رو ماساژ دادم. جلوتر رفتم و گوش هام رو تیز کردم.

صدای بابا واضح تر شنیده شد: ... می کنی من بچه نیستم!

romangram.com | @romangram_com