#فصل_بادبادک_ها_پارت_168
به چشم های هم زل زده بودیم و من سکوت کرده بودم.
- تا ابدیت...
منتظر ادامه ی جمله بودم که صدای خنده ی ایمان بلند شد. به طرفش نگاه کردم که بین خنده گفت: اوسکلت کرده!
دوباره به صورت رستار که ریز ریز می خندید نگاه کردم. صدای خنده ی پونه هم شنیده می شد. عصبانی شدم و داد زدم: بی شعور!
از فحش من خنده شون بیشتر شد. بشقاب روی میز رو برداشتم. به طرفش نشونه گرفتم و گفتم: می زنما!
پونه گفت: بزن!
رستار از صندلی بلند شد و فاصله گرفت. با خنده گفت: چه خبرته!؟
دیگه حسابی رو اعصاب من رفته بودند. بلند شدم و به طرفش دویدم که اون هم شروع به دویدن کرد. می خواستم با بشقاب بزنم توی سرش. به عقب نگاه کرد و دوباره خندید. مامان از روی ایوان داد زد: مواظب باشید!
بشقاب رو بلند کردم و به طرف شونه هاش بردم که یهو ناپدید شد و صدای پخش شدن آب استخر وسط خنده های بچه ها شنیده شد.
لب استخر ایستادم. بشقاب رو روی لبه ی سنگی گذاشتم و دست هام رو به کمرم زدم. سرش رو از آب بیرون آورده بود و بر و بر به من نگاه می کرد. ایمان داد زد: بیا بیرون. خودتو به موش مردگی نزن!
حالا من بهش می خندیدم که داشت موهای خیسش رو از اطراف گردنش جمع می کرد. نردبون استخر رو گرفت و خواست بیرون بیاد که ایمان یکی از سیب ها رو به طرفش پرت کرد و گفت: سیب بخور داداش.
رستار: صرف شد.
دستش رو به طرف من دراز کرد که کمکش کنم. ایمان سریع داد زد: در رو شیده!
خودم هم می دونستم کمک لازم نداره!. دستم رو دراز نکردم و خواستم فرار کنم که ساعدم رو گرفت و کشید. تعادلم رو از دست دادم و با جیغ توی آب افتادم. دستش رو دور کمرم انداخت و به طرف کف استخر کشید. چشم هام رو بستم و سرم رو روی سینه ش گذاشتم. فقط من بودم و اون. حس خوبی داشتم که بیشتر از چند ثانیه طول نکشید. با هم به سطح آب اومدیم. موهاش رو جمع کرد و از پشت سر کشید. با خنده ای که قطع نمی شد، گفت: خوش گذشت؟!
مشکوک نگاهش کردم و چیزی نگفتم. چند تا نفس عمیق کشیدم. همه چیز به نظرم عجیب شده بود. ایمان که حالا به طرف استخر میومد گفت: گفتم که در رو !... این مارمولکه!
رستار سریع از آب بیرون رفت و تیشرت مشکیش رو درآورد. من چه م شده بود؟!! چرا بهش زل زده بودم. سرم رو برگردوندم که از این بیشتر ضایع نکنم.
ایمان با اخم کوچیکی گفت: خب بابا! فهمیدیم ورزشکاری... اینجا خونواده رد میشه!
- تو چی میگی این وسط؟!
ایمان دستش رو به طرفم دراز کرد و گفت: بیا بیرون!
نمی خواستم جلوی ایمان با پیراهن و شلوار خیسی که به تنم چسبیده بود، بیرون برم. همون موقع پونه به پهلوی ایمان زد و گفت: برید کنار آقایون!
romangram.com | @romangram_com