#فصل_بادبادک_ها_پارت_167
رستار: آره... از جادو نبود... از تمرین های روحی و مدیتیشن بود.
و یه هلو از توی ظرف برداشت و به طرف دهنش برد که ایمان بلافاصله گفت: می بینی رستار هم چیزی نمی خوره، به خاطر همنشینی با اون هاست!
رستار گازی که از هلو زده بود رو قورت داد و گفت: راست میگه.
من: چه جور تمرین روحی؟
ایمان: مثلاً یه جور رقص ساحلی بود... یه بار من باهاش رفتم. از خنده روده بر شده بودم.
پونه به بازوی ایمان زد و اخم کرد. ایمان ادامه داد: الان که فکرش رو می کنم می بینم نرفتم!
رستار: حضور روحانی داشت.
هر دو خندیدیم و من گفتم: حالا کاری هم می تونستند بکنن؟
ایمان: نه بابا الکی بود. نزدیک بود یه بدبختی رو به کشتن بدند!
من با هیجان گفتم: چی؟
رستار به جلو خم شد و گفت: کریشا از پدربزرگش شنیده بود...
- ...
- وقتی ماه کامله... اگر کسی به خاطر یه خواسته، یه آرزو یا هر چی، خودش رو توی دریا قربانی کنه...
- خب؟
- اون آرزو برآورده میشه.
- خودش چی؟
صداش کاملاً جدی شده بود: کسی نمی دونه چه اتفاقی براش میفته!
- ...
- جنازه ش هیچ وقت پیدا نمیشه!
- واقعاً؟!
- کریشا می گفت، به بعد دیگه ای از جهان میره.
romangram.com | @romangram_com