#فصل_بادبادک_ها_پارت_166
رستار این رو گفت و جلوی دیدم ایستاد.
- هیچی.
- یک ساعته دارم از بالا نگاهت می کنم.
و به پنجره ی اتاقش اشاره کرد. روی صندلی رو به روی من نشست.
- الان باید توی هواپیما باشم. نه اینجا!
صدای ایمان از کنار گوشم اومد: حالا مگه مشهد چه خبره که اینجا نیست؟
شونه بالا انداختم و گفتم: از اون شهر خیلی خاطره دارم. می دونی چند وقته دوست هام رو ندیدم؟
روی یکی از صندلی ها نشست و به دنبالش پونه ظرف سیب و هلو رو روی میز گذاشت. به جمع نگاه کردم و گفتم: چرا تا من یه جا میشینم همه دورم جمع میشن؟!
رستار: از جاذبه ی زیاده!
ایمان: از بی کاریه... جمعه ها توی ایران بدترین روزه.
پونه: تو قطر هم همین بود.
رستار: به من که خوش میگذشت.
ایمان: یه سری دوست های عجیب غریبی داشت که نگو!
از لحن حرف زدن ایمان خنده م گرفت و پونه ادامه داد: مثل خودش!
ایمان: از این ساحل نشین های جادوگر!
با چشم های درشت شده به رستار نگاه کردم و گفتم: جادوگر؟!!!
ایمان: دوست های عربش همه خرافاتی بودند، وحشتناک!
رستار:مزخرف نگو... دوست های من هندو بودند نه عرب!
ایمان: از این هایی که هفته ای یه بار غذا می خورند.
من: مگه میشه؟
romangram.com | @romangram_com