#فصل_بادبادک_ها_پارت_165

- نتونستن هماهنگ کنند.

به پشت سرم نگاه کرد و گفت: بابا.

برگشتم و پدرش رو نزدیک در دیدم. بچه ها رو که وول می خوردند آروم کردم و به همون سمت رفتیم.

- سلام حاج آقا.

- سلام دخترم.

دست هام رو پشتم بردم که آستین های بالا رفته م رو نبینه.

- قرار کدوم نمایشگاه بریم؟

مجید و مونا با ول شدن دست هاشون به جون هم افتاده بودند که سریع جداشون کردم. پدر مهرناز خندید و گفت: شما دو تا که بیشتر از بچه ها ذوق کردید! ... چند تا چهار راه بالاتره.

من و مهرناز هم خندیدیم. وقتی همه ی بچه ها رو سر جاشون نشوندیم و از بسته بودن پنجره های پایین، خیالمون راحت شد، حرکت کردیم. دو دقیقه بعد مجید از صندلیش بلند شد و کنار صندلی من ایستاد. وقتی دیدم حرکت نمی کنه براش جا باز کردم که بشینه.

موهاش رو ناز کردم که گفت: خانوم! آبجیم اینو داده بدم به شما.

دستبند دونه های یاقوتی رنگ رو ازش گرفتم و گفتم: این مال آبجیت بوده؟

مهرناز که متوجه تعجب من شده بود، پلک هاش رو روی هم گذاشت. رو به مجید گفتم: خیلی قشنگه... به خواهرت بگو خانوممون خیلی خوشش اومد.

مجید خوشحال شد و سر تکون داد. سرش رو ناز کردم و با سوال به مهرناز نگاه کردم که اروم گفت: از طرف موسسه بهش سنگ و وسیله دادیم که وسایلتزئینی درست کنه. از طرف مغازه ها ازش می خریم.

- چه خوب.

از گدایی و سر چهار راه ایستادن خیلی بهتر بود. وقتی پول طرح هام وصول می شد یه بخشی رو برای این کارها کنار میذاشتم. دستبند ظریف رو توی دستم انداختم. واقعاً خوشم اومده بود.

مهرناز به پهلوم زد و گفت: این بچه چقد آروم شده؟!!

- آره. پسر خوبی شده.

- اون اوایل همه می گفتند درست بشو نیست.

مجید رو به خودم چسبوندم و لبخند زدم.



- به چی نگاه می کنی؟

romangram.com | @romangram_com