#فصل_بادبادک_ها_پارت_164


- مامانم میگه «علی»

- خوبه. ایمان چی میگه؟

- «فرنود». تو چی میگی؟

- به نظر من هم پندار قشنگه. به اسم تو هم میاد.

توی خیابون اصلی پیچیدم. تا حد ممکن آروم می روندم ولی آروم رفتن من هم همچین آروم نبود. پونه گفت: سفر مشهدت چی شد؟

- هیچی... زنگ زدم گفتم نمیام.

- عیبی نداره. من برای پندار نذر کردم... به دنیا اومد با هم میریم.

خندیدم و چیزی نگفتم. باید می رسوندمش و می رفتم موسسه. تمام طول مسیر به این فکر می کردم که من هیچ وقت بچه ای به دنیا نمیارم که اسم براش انتخاب کنم. یا صدای قلبش رو بشنوم. حتی مجبور بودم این احساسم رو از همه مخفی کنم تا به خاطر من ناراحت نشن.

وقتی بچه ها رو توی حیاط موسسه در حال بازی دیدم با خودم گفتم «من این همه بچه دارم... حالا اسمشون رو من گذاشته باشم یا نه، چه فرقی می کنه؟»

لبخند زدم و دست مجید و مونا رو گرفتم که به کلاس بریم. امروز باید حرف «ج» رو به بچه ها یاد می دادم. توی راهرو خانوم صالحی به طرفمون اومد و گفت: عزیزم اومدی؟ سلام

- سلام. چرا بچه ها تو حیاطند؟!

- قراره بریم گردش... مینی بوس بیرون نبود؟

- نه.

- دیگه باید برسه. بیا!

و خودش به طرف حیاط رفت. مهرناز از کلاسش بیرون اومد و گفت: به به صدای آشنا... کارخونه نمیای دیگه ما رو تحویل نمی گیری!

- من کی تو رو تحویل گرفتم که حالا نگیرم؟!

خندید و گفت: می خواییم بریم نمایشگاه کودک و نوجوان.

- من هم میام؟

- من و تو و پروانه و خانوم صالحی.

- بقیه چی؟


romangram.com | @romangram_com