#فصل_بادبادک_ها_پارت_163

بعد از سکوت کوتاهی گفت: نمی دونم... نبود؟

خیلی مشکوک به نظر می رسید.

- کسی ازش خبر نداشت. چند باری که من خاله م رو دیدم، چیزی ازش نمی دونست. اون اوایل برای دیدن ما میومده ولی بابا اجازه نمی داده... بعد هم که رفت.

- در واقع مرد.

- نمی دونم... مثل اینکه تو بهتر می دونی!

با لبخند گفت: آخه تو مشهد بودی. خبر نداری.

- حالا هر چی... بهتر که سراغ من نیومد. مادر بودن که فقط به دنیا آوردن نیست!

لیوان شربت رو برداشتم و گفتم: این هم که گرم شد.

فصل 7

همین که صدای قلب جنین توی فضای ساکت اتاق پیچید، به پونه لبخند زدم و موهاش رو ناز کردم. دکتر خندید و گفت: عمه ای؟

پونه گفت: خاله ست.

دکتر: هر دو خوبه... نی نی هم حالش خوبه.

پونه خندید و من گفتم: همه چی رو به راهه؟ آخه دیشب یه کم ناراحتی داشت.

- طبیعیه عزیز... می تونی بلند شی.

و جعبه ی دستمال کاغذی رو کنار دست پونه گذاشت. از این دکترها و اتاق ها و تخت ها خاطره ی خوشی نداشتم و با دیدنشون ناخودآگاه استرس می گرفتم. هر چند دکتر خودم خیلی مهربون تر بود. از دوران نوجوونی برای تنظیم پریود و آمپول پروژسترون راهم به این اتاق ها کشیده شده بود.

توی راه برگشت، پونه پرسید: اسمش رو چی بذاریم؟

- خودتون باید بگید.

- دارم نظر همه رو می پرسم.

- بقیه چی گفتن؟

- پانی میگه بذار «پندار»

- قشنگه.

romangram.com | @romangram_com