#فصل_بادبادک_ها_پارت_162


- قهوه ش رو هم نخورد.

بلند شد که قهوه رو برای بابا ببره. خندیدم و گفتم: مامان انقد بابا رو لوس نکن. همین کارها رو کردی که تو روی من وایمیسته دیگه!

پونه: بزن زنگوُ !!

ما خندیدیم و مامان برام اخم کرد و گفت: چه حرف ها!! نبینم جلو آقا منصور اینطوری بگی ها!

معلوم بود که جرأت نداشتم جلوش بگم! مامان بیرون رفت. ایمان مهره ها رو به هم ریخت و بلند شد. نمی دونستم چرا جدیداً انقد رو کارهای بابا حساس شده بود. پونه دنبالش رفت. رستار تکیه داد و نفسش رو فوت کرد.

- امان از این جواد!

و مستقیم به من نگاه کرد. به روی خودم نیاوردم و کمی از آب پرتقال که یخش آب شده بود خوردم.

- شبیه خانواده های معمولی هستید.

به صندلی های خالی اشاره کردم و گفتم: آره واقعاً !!!

خندید و گفت: مادرت مثل مادرهای واقعیه.

- خب... هم بابا رو خیلی دوست داره. هم بابا برای ایمان پدر بدی نبوده. هم... ما رو دوست داره.

- شهرام هم ازش تعریف می کرد.

لبخند زدم و گفتم: من اصلاً مادر واقعیم رو نمیشناسم. فقط چند تا عکس.

- هیچ خبری ازش نداشتی؟

- وقتی تو 2 سالگی ولم کرد چرا باید خبری ازش بگیرم؟

- از دستش دلخوری؟

- نه. چشم های مهربونی داشت. هیچ وقت دلم نیومد.

چند لحظه بهم خیره موند. چشم هاش دوباره غمگین شد و دستش رو دور شونه هام انداخت. من هم خودم رو تو بغلش جمع کردم. سه ثانیه بعد به این نتیجه رسیدم که دارم ازش سوء استفاده می کنم و سریع فاصله گرفتم. دستش رو جمع کرد.

- شهرام گاهی می دیدش.

با تعجب نگاهش کردم و گفتم: مگه ایران بود؟


romangram.com | @romangram_com