#فصل_بادبادک_ها_پارت_161

- اَه اَه.

به ایمان نگاه کردم که اصلاً به روی خودش نمی آورد. بابا هم معلوم بود که خوشش نمیاد. من هم دیگه سکوت کردم. مامان گفت: پایتخت ساموآ؟

پونه: خود ساموآ کجاست؟

من: نمی دونم... مامان چی از مشهد می خوای؟

بابا و مامان همزمان گفتند: مشهد؟!!

من: آره. دهم میرم پیش اسما... بچه ها هم میان.

بابا اخم کرد و گفت: الان چه وقت مسافرته؟

من: مگه خودت نگفتی برو مسافرت، انقد تو خونه نمون!؟

رستار: کی برمی گردی؟

به سمتش برگشتم که مظلوم نگاهم می کرد. گفتم: دو سه روزه برمی گردم.

بابا بلند گفت: فعلاً لازم نیست.

ناراحت شدم و گفتم: من بلیط گرفتم!

عصبانی گفت: مگه قرار نبود هر کاری می کنی به من بگی؟

بلند شد. به طرف در ورود رفت و گفت: کنسل کن.

وقتی بابا بیرون رفت با تعجب به مامان نگاه کردم.

- حالا یه کم صبر کن. توی پاییز هوا خنک تر هم هست.

رستار استکان نصفه رو به من داد و لیوان آب پرتقال رو برداشت. زود از دستش گرفتم و گفتم: تو چرا از آب گل آلود ماهی می گیری؟

یکی از مهره ها رو جا به جا کرد و گفت: حق با مهمونه.

پونه هم به حرف اومد: مهمون خر صابخونه ست.

رستار: دست شما درد نکنه!

مامان جدول رو کنار گذاشته بود و به بابا که توی ایوان نشسته بود و از پشت پرده فقط سایه ای ازش پیدا بود، نگاه می کرد.

romangram.com | @romangram_com