#فصل_بادبادک_ها_پارت_160


پونه هم برداشت و گفت: مرباهایی که مامانم فرستاده رو میگه.

بابا و مامان هم مشکوک نگاه می کردند. تنها کسی که با لبخند معنی داری شیرینی می خورد رستار بود. براش چشم غره رفتم که تابلو رفتار نکنه. نمی خواستم بابا دوباره رو کارهای من حساس بشه. سریع گفت: ما نباید بدونیم شیرینی واسه چیه؟!

- فعلاً نه!



سینی رو از روی میز بلند کردم و به طرف سالن رفتم. همه خیلی پراکنده نشسته بودند.

- قهوه مال کی بود؟

بابا مشغول تماشای اخبار گفت: من.

به طرفش رفتم و گفتم: با شکر؟

- نه.

- این یکی.

فنجون رو برداشت و گفت: اگه می دونستم قراره انقد به ما برسی، زودتر به اون الدنگ می گفتم اخراجت کنه!

خندیدم و فنجون بعدی رو به سمت مامان که در حال جدول حل کردن بود گرفتم.

- آب انار مال کی بود؟

پونه: من.

لیوانش رو برداشت و گفت: خودشیرین!

همه خندیدیم و آب پرتقال ها رو به طرف ایمان و رستار که مشغول شطرنج بودند، بردم. ایمان اصلاً تو فاز شوخی نبود ولی رستار موقع برداشتن استکان چایی، دستش رو لرزوند و گفت: راضی به زحمت نبودیم.

ابروم رو بالا انداختم و گفتم: زحمتی نیست... ولی چایی مال خودم بود!

به کاناپه ی دو نفره ای که نشسته بود، اشاره کرد و گفت: بشین. با هم می خوریم. ما که این حرفا رو نداریم!

نشستم و گفتم: دهنی تو رو بخورم؟!!

- مگه جزام دارم؟


romangram.com | @romangram_com