#فصل_بادبادک_ها_پارت_159
- یه لحظه!
- بفرمایید؟
- اینجا دفتر تبلیغات ِ محصولات کجاست؟
- محصولات بهداشتی «گلبرگ».
- میشناسم. کارخونه ی کوچیکیه. چرا این همه خرج؟!
- در این چند سال رشد خوبی داشته و این روند ادامه داره... دوست داشتیم در خود اراک پذیرای شما باشیم ولی... ان شاالله همکاری های بعد.
این یعنی طرح ها رو قبول کرده بود یا نه؟! گیج شده بودم.
- قرارداد آماده ی امضای شماست. فعلاً 3 مورد از طرح ها رو عملی می کنیم. نظر شما چیه خانم؟
به همین زودی! سه تا از طرح ها! خیلی عالی بود.
- کجا رو باید امضا کنم؟
هر دو خندیدیم و مرد من رو به طرف اتاق دیگه ای راهنمایی کرد. دوباره پرسیدم: فکر می کنید کی وارد بازار بشن؟
خنده ی مرد بیشتر شد و من گفتم: خیلی عجله دارم؟
- طبیعیه.
- ...
- شما بیشتر هنرمند هستید تا تاجر... فقط...
- بله؟
- ما هفته ی پیش طرح ها رو برای قالب زنی فرستادیم.
باورم نمی شد که انقدر برای رستار قابل پیشبینی باشم که بدون اطلاع من همه ی برنامه ریزی ها رو انجام داده باشه.
لبخند زدم و گفتم: خیلی هم خوبه.
مبلغ قرارداد بالا بود و حس می کردم این اولین پولیه که خودم درآوردم. بدون کمک کسی. بدون دختر عمادزاده بودن.
وقتی با جعبه ی شیرینی وارد خونه شدم، ایمان اولین نفر برداشت و گفت: چه خبره؟ امروز همه خوراکی میارند!
romangram.com | @romangram_com