#فصل_بادبادک_ها_پارت_158


- چرا از خودت نباید بشنوم که پنجشنبه ها کجا میری؟!

- شاید ترس از همین برخورد!

چه خیل باطلی داشتم. فکر می کردم می تونم روی کمک مالی بابا برای شعبه ی دوم موسسه حساب کنم.

- ببین شیده! اگر من می خواستم به فکر سود خودم باشم سرمایه م رو به جای تولید و کشاورزی مینداختم تو تجارت و رانت خواری... مثل نادری یا همین سعیدپور یا منوچهر. ولی این کار رو نکردم که از قبل این پول یه عده کار کنند و نون در بیارن...

- بابا...

دستش رو بلند کرد که ادامه ندم.

- می دونی چه سود کلونی رو از دست دادم؟ می دونی چرخ زندگی چند نفر توی تهران و شهرستان با سرمایه ی من می چرخه؟

حرفی برای گفتن نداشتم.

- تو احساساتی شدی. معنی کمک به آدم ها پول دادن دستشون نیست.

- ولی وقتی امکان کمک دیگه ای نیست... بدون این پول ها نمی تونند زندگی کنند.

بابا روی موهای خاکستریش دست کشید و گفت: میل خودته.

معلوم بود که از من دلخوره ولی این باعث نمی شد که حرفم رو نزنم.

- بابا می خواستی بدونی پنجشنبه ها کجا میرم، که فهمیدی. من حس خوبی ندارم که کسی مراقب کارهام باشه.

بابا عصبانی سر تکون داد و گفت: فعلاً برو بیرون! باید کسی رو ببینم.

بلند شد. به طرف تراس اتاق رفت و از همون جا رو به حیاط گفت: بیا بالا.

دیگه اونجا نشستن فایده ای نداشت. به طرف در چرمی ضد صدا با قفل رمزدار رفتم. بابا برای اتاق کارش همه جور پیشبینی امنیتی رو کرده بود. حتی بعد از جریان قطع شدن برق، برای اتاق برق اضطراری رو فعال کرده بود. از پله ها پایین می رفتم و مردی بالا میومد. سلام کردیم و من دقیقاً شناختمش! همون مردی بود که توی ماشین نوید دیده بودم. دوست نوید با بابا چکار می تونست داشته باشه؟!! وسط پله ها ایستادم و دوباره دقت کردم. سرش رو برگردوند و بعد از نگاه کوتاهی به راهش ادامه داد. خودش بود.



خودم رو برای یه سخنرانی طولانی و سخت آماده کرده بودم، ولی مرد هیچ توضیح اضافه ای از من نخواست و فقط گفت: جناب سعیدپور 10 روز پیش طرح ها رو به من رسوند.

10 روز پیش یعنی خیلی قبل از اینکه با من در میون بذاره. منتظر ادامه ی صحبت مرد میانسال موندم. بهش نمیومد دوست رستار باشه.

- تیم تبلیغات ما بررسی شون کرد و...


romangram.com | @romangram_com