#فصل_بادبادک_ها_پارت_157
- من شبیه بچه ها نیستم، تو انوش رو زیادی بزرگ کردی!
اخم کردم و به صورتش که حالا به طرف من برگشته بود، نگاه کردم. سیگار رو داخل ظرف انداخت و ادامه داد: اما حالش رو خوب گرفتی.
توی سکوت به هم خیره شدیم. تیرگی چشم ها و حالت بینی و ابروهاش رو دوست داشتم... به خودم اومدم و گفتم: خوابم میاد.
باید زودتر به اتاقم برمی گشتم. سرش رو بلند کرد و کنارم نشست. اصلاً نگاهم نمی کرد. فقط امیدوار بودم چیزی متوجه نشده باشه. خواستم از تخت پایین بیام که گفت: دوست داری قوطی هات به دنیا بیان؟
تعبیر جالبی به کار برده بود. گفتم: چطور؟
- می خوام به یکی از دوست هام معرفی ت کنم... دنبال ساختارشکنیه!
- ...
- تو هم که با اون قوطی ها آوانگاردی ت رو ثابت کردی.
- بدم نمیاد.
- فردا خبرش رو میدم.
لبخند زدم و به زنجیر اشاره کردم.
- پس رشوه کار خودش رو کرد.
دوباره نگاهم کرد و با لبخند به بالش ها تکیه داد. به طرف در رفتم که گفت: شب به خیر.
در رو باز کردم و گفتم: خواب های خوب ببینی کوچولو!
- دیدم... برای همه!
سر تکون دادم و در رو بستم.
□
بابا روی صندلی کارش لم داد و با سکوت نگاهم کرد. دست و پام رو گم کردم و گفتم: مبلغش زیاد نیست.
فکر نمی کردم بابا بخواد خسیس بازی در بیاره. به خصوص که کمک من به موسسه بیشتر همکاری بود تا کمک مالی.
- بحث مبلغش نیست. من با این روش ها مخالفم.
- ...
romangram.com | @romangram_com