#فصل_بادبادک_ها_پارت_156


با زانو روی تخت راه رفتم و زنجیر رو ازش گرفتم. برگشت و من قفل زنجیر رو از لای موهاش رد کردم و بستم. موهاش باز و به هم ریخته بود. کمی به طرفم برگشت و گفت: خوبه؟

ریش روی چونه ش از همیشه واضح تر بود و پلاک روی سینه ش جا خوش کرده بود. دلم می خواست همون جا بشینم ولی نباید تصورش از خودم رو خراب می کردم. حتی نباید به احساسم شاخ و برگ می دادم.

لبخند زدم و دور نشستم. خودش هم خندید و گفت: ترسیدی بهت بگم گربه؟!!

چیزی نگفتم. بسته ی سیگار رو برداشت. کنار خرت و پرت های روی تخت دراز کشید و سرش رو روی پای من گذاشت. من با تعجب نگاهش کردم اما اصلاً متوجه نشد. سیگاری روشن کرد و گفت: دودی که نیستی.

- نه.

- می خوای خاموشش کنم؟

- مهم نیست.

پک عمیقی زد و به پنجره ی نیمه باز خیره شد. یه بطری که از اینجا مارکش معلوم نبود و یه استکان روی پاتختی بود.

موهاش رو از روی صورتش کنار زدم و گفتم: چی خوردی که منو اشتباه گرفتی؟

هر دو خندیدیم و رستار دود سیگارش رو به طرف من فوت کرد.

- من شبیه مست هام؟!

دود رو با دست پخش کردم و گفتم: نه!

غلت زد و پاهاش رو توی دلش جمع کرد. شونه ش رو ناز کردم و گفتم: چند سالته کوچولو؟

خندید و خاکستر سیگار رو توی ظرف کنارش ریخت. عذاب وجدان گرفتم و دستم رو برداشتم.

- می خوای از این به بعد بی کار باشی؟

- نمی دونم.

- اگه واسه شوهرت طاقچه بالا نمیذاشتی، اینطوری نمی شد.

- کی بهت گفت؟

- خودش... ناسلامتی دوست بچگیمه!

- انقد شبیه بچه هایی که گاهی یادم میره فقط 2 سال از انوش کوچیکتری.


romangram.com | @romangram_com