#فصل_بادبادک_ها_پارت_155
- آره. برای دهم.
- 6 روز دیگه؟! زودتر نمی شد؟
- نه. می خوام وسط هفته باشه. آخه پنجشنبه ها کار دارم.
- باشه. پس من با بچه ها هماهنگ می کنم.
یه کم حرف معمولی زدیم و وقتی من پونه و مامان رو در حال مرتب کردن آشپزخونه دیدم، خداحافظی کردم و برای کمک رفتم. این روزها تنها کار مفیدی که ازم بر میومد همین بود!
چند ساعت بعد، من روی تخت دراز کشیده بودم و سعی می کردم بخوابم در حالیکه بسته ی کادوپیچ زنجیر و پلاک هنوز روی قفسه ها چشمک می زد. ساعت از 12 گذشته بود ولی می دونستم که رستار دیر می خوابه. دلم هم براش تنگ شده بود. حداقل به این بهانه می تونستم ببینمش. بسته رو برداشتم و بیرون رفتم. همه چیز توی لابی سوت و کور بود و فضای غمگینی ایجاد کرده بود. انگار دیوارهای خونه هم خوابیده بودند.
چند ضربه به در زدم اما بلافاصله پشیمون شدم. خواستم بسته رو پشت در بذارم و برم که صداش از داخل اتاق شنیده شد: کیه؟
- منم. بیام تو؟
- کارت رو بگو؟
در رو باز کردم و گفتم: اومدم بخورمت!!
روی تخت نشسته بود و به بالش های روی هم تکیه داده بود. جلوتر رفتم و روی تخت نشستم.
- نصفه شب تو اتاق مرد نامحرم چیکار می کنی؟!
بسته رو به طرفش انداختم و گفتم: دیدم مرد نامحرم قهر کرده... براش کادو گرفتم.
بسته رو از کنار پاش برداشت و نگاهش کرد.
- از دست بابای من ناراحتی یا بابای خودت؟
کاغذ دور بسته رو باز کرد و گفت: از دست همه.
با دیدن زنجیر لبخند زد و زیر نور آباژور کنار تخت نگاهش کرد.
- شبیه مال ایمانه!
- قشنگ تره.
صورتش شیطون شد و گفت: ممنون.
به سمتم گرفت و ادامه داد: بیا بندازش.
romangram.com | @romangram_com