#فصل_بادبادک_ها_پارت_154
- چی می گفت؟
- بابات که به من نمیگه... مثل اینکه درباره ی رستار بوده. یه چیزهایی هم از سپند شنیدم.
- حالا چرا انقدر از ما پنهان کاری می کنند؟
- آره والا!
- رستار نیست؟
- نه. واسه شام هم نمیاد. بمیرم برای مادرش. حتماً سعیدپور نمیذاره فرح این بچه رو ببینه...
- شاید!
و به فکر فرو رفتم.
- این مال توئه؟
به جلد کتابی که بالا گرفته بود نگاه کردم و گفتم: آره.
صفحه ی اولش رو نشون داد و بلند خوند: «به دوست و هم قدم همیشگی... با عشق... فرهاد».
پخی زدم زیر خنده و گفتم: نه مال من نیست. مال الهامه.
مامان خندید و من سریع بیرون اومدم. تو دلم به فرهاد که یکی از همکلاسی هام بود فحش دادم. یه زمانی از این کتاب های شعر زیاد کادو می گرفتم. زندگی من پر از آدم هایی بود که به دلیل های مختلف فوری خودشون رو صمیمی می دونستند!
□
بابا رو به پونه گفت: انقدر نوشابه نخور دختر!
پونه لیوان رو روی میز گذاشت و بابا گوشت های خورش رو توی بشقاب پونه خالی کرد و گفت: گاز نوشابه خوب نیست.
با چشم و ابرو برای پونه ادا درآوردم. بالاخره یه نفر پیدا شد که بابا دیگه به من گیر نده. به مامان نگاه کردم که لبخند می زد. ایمان هم که اصلاً تو یه فضای دیگه بود. به صندلی خالی رستار نگاه کردم و غذای توی دهنم رو به زور قورت دادم. دلم گرفت. یه لیوان آب خوردم و با بقیه ی غذا بازی کردم. دو روز بود که رستار رو درست و حسابی ندیده بودیم. سر غذا که نمیومد. کنار ما هم نمی نشست. دیگه حتی کارخونه نمی رفتم که اونجا ببینمش. حتماً بحث تازه ای بین پدرهامون اتفاق افتاده بود. گوشیم از سمت راحتی های کنار شومینه زنگ خورد. از خدا خواسته بلند شدم و به طرفش رفتم. لای کوسن ها پیداش کردم. شماره ی اسما بود. با خنده جواب دادم: سلام!
- سلام. چرا می خندی؟
- هیچی.
- بلیط گرفتی؟
romangram.com | @romangram_com