#فصل_بادبادک_ها_پارت_153

- اتفاقی افتاده؟

- نه. قول بده.

یه صدایی بین اهوم و اِ در آوردم که دروغ هم نگفته باشم.

- هر چیز مشکوکی دیدی بگو.

- باشه.

خواستم جریان 206 خاکستری رو بگم ولی احتمال می دادم که اشتباه کرده باشم یا از آدم های خود بابا بوده باشه.

- مراقب خودت هم باش... دوست ندارم آزادی دخترمو بگیرم وگرنه برات بادیگارد میذاشتم.

با تعجب روی کاناپه نشستم و گفتم: مگه من کی ام که بادیگارد بخوام؟!!





- تنها وارث من!

- بابا مگه تو دشمن داری؟

بعد از سکوت کوتاهی گفت: نه عزیز دلم. تو نگران نباش. گفتم که محتاط باشی.

- چشم.

بلند شدم و در حالی که دکمه های مانتوم رو باز می کردم و شالم رو در می آوردم، گفتم: مامان کجاست؟

- اتاق.

به طبقه ی دوم رفتم و بعد از ضربه ی کوچیکی، در رو باز کردم. مامان مشغول کتاب خوندن بود. عینکش رو پایین داده بود که من رو یاد سال اول و سوم دبستان که معلمم بود انداخت. لبخند زد و گفت: گشنته؟

روی تخت بزرگشون پریدم که از بچگی عادتم بود. یکی دیگه از کارهایی که حرص انوش رو در می آورد همین پریدنم روی تخت بود. مامان وقتی من رو با این سن و سال و بعد از طلاق با روحیه ی بچگونه می دید خیلی خوشحال می شد.

عد از چند دقیقه که به کتاب خوندنش نگاه می کردم، گفتم: مامان! بابا ناراحته؟

همین جمله کافی بود که سر درد دل مامان باز بشه.

- سعیدپور زنگ زده بود.

romangram.com | @romangram_com