#فصل_بادبادک_ها_پارت_152


- واه!! همین 5 دقیقه پیش با من بود!

به مهرناز نگاه کردم که گفت: حتماً خودش رو واسه تو لوس می کنه!

به مربی گفتم: تو حیاط بردینش؟

آخه گاهی لج می گرفت که کارهاش رو توی حیاط انجام بده. زن سر تکون داد و گفت: آره.

بلند شدم و به طرف در رفتم.

- بریم.

وقتی اولین قاشق رو توی دهنش گذاشتم، 42 جفت چشم به من و مجید نگاه می کرد و حس می کردم هر لحظه ممکنه بقیه ی بچه ها هم لج بگیرند ولی وقتی دیدم مجید راحت غذا می خوره بی خیال شدم. حتی گرسنگی خودم هم یادم رفت. هفته ی پیش به خانوم صالحی گفته بودم که وقتم آزاد شده و می تونم بیشتر از یه روز اینجا فعالیت کنم ولی قبول نکرده بود. دوباره به صورتش نگاه کردم که مشغول بررسی اوضاع بود و چپ چپ نگاهمون می کرد.

رو به مجید گفتم: می خوای بقیه ی بشقاب رو خودت بخوری؟

دوباره بغ کرد و دهنش رو بست. دلم سوخت. این بچه فقط یه روز در هفته من رو می دید. این یه روز که دیگه این سختگیری ها رو نداشت.

- آخه ممکنه بچه های دیگه ناراحت بشن.

- ...

- عیبی نداره... دهنت رو باز کن.

- ...

بلند گفتم: بچه ها! امروز مجید مریض شده. به خاطر همین اینطوری غذا می خوره. وقتی حالش خوب شد... کنار شما میشینه.

بچه ها مشغول غذا خوردن شدند و مجید دهنش رو باز کرد. توی دلم گفتم «خدا آخر و عاقبتمون رو به خیر کنه».

وقتی به خونه رسیدم واقعاً خسته بودم. کیفم رو روی کاناپه پرت کردم. خودم هم دراز کشیدم و سرم رو رویکوسن گذاشتم. چشم هام هنوز بسته بود که صدای بابا از بالای سرم اومد: شیده! چی شده؟

پلک هام رو باز کردم و گفتم: مگه قراره چیزی بشه؟

- حالت خوبه؟

- آره.

امروز نمی شد حرفی درباره ی موسسه زد. بابا از دنده ی چپ بلند شده بود. روی یکی از صندلی ها نشست و گفت: شیده! هر کاری می کنی به من بگو...


romangram.com | @romangram_com