#فصل_بادبادک_ها_پارت_151

ابروش رو بالا انداخت و پوزخند زد.

- خواستم روی پدرت رو زمین نندازم.

- من از طرف پدرم تشکر می کنم!

و به طرف در رفتم. این حرف ها رو که می شد پشت تلفن زد! وقتی می اومدم امیدوار بودم یه گفتگوی درست و حسابی داشته باشیم. نه از سر ترحم!



- بالاخره قبوله؟ ناهار هم که دادم.

- همچین میگه!... مگه خودت پختی؟ دست این فست فود سر خیابون درد نکنه.

- همینش هم زیادیه.

- اِ ... حرف های تازه میشنوم مهرناز خانوم!

خندید و گفت: اصلاً خر ما از کرگی دم نداشت!

گاز دیگه ای به پیتزا زد و من گفتم: موسسه ی شرقی چی شد؟

- بابا که میگه همه چی آماده ست.

- یعنی مشکل مالی هم ندارید؟

- مشکل مالی که همیشه هست.

لقمه رو قورت دادم و گفتم: شاید با بابا حرف بزنم. اگه اوضاع مرتب باشه.

- خودت رو به زحمت ننداز.

خواستم بگم «چه زحمتی» که یکی از مربی ها وارد شد و گفت: خانوم عمادزاده! مجید غذا نمی خوره.

با تعجب نگاهش کردم. چرا به من می گفت؟!! گفتم: روزهای دیگه هم همینطوره؟!

- نه. اگر هم نخوره، داد و قال نمی کنه.

برش پیتزا رو توی ظرف برگردوندم و گفتم: مگه چی میگه؟

- میگه می خوام با خانوم غذا بخورم!

romangram.com | @romangram_com