#فصل_بادبادک_ها_پارت_150


- آره.

- تو چرا حرف گوش کن شدی دکتر نادری؟!

- داریم بازارهای خارجی رو از دست میدیم خانوم عمادزاده!!

- می خوایید من براتون دعا کنم؟

چند لحظه با لبخند کجی نگاهم کرد و بعد گفت: طرحت رو بررسی کردم.

- ...

- با یه سری تغییرات می تونیم برای بسته های صادراتی ازش استفاده کنیم.

- ...

- تأکید می کنم «فعلاً خیلی محدود»

- هر کاری می خوایید، بکنید. چرا به من میگی؟!

بلند شد. به لبه ی میزش که رو به روی من بود تکیه داد و گفت: گفتم که برگردی سر کارت.

دوباره همون نگاه های عمیقش شروع شد. نگاهم رو پایین انداختم. چشمم به خال روی ساعدش افتاد. آستین هاش رو تا آرنج بالا داده بود. همه چیزش زیادی آشنا به نظر می رسید. قبلاً بهش گفته بودم که از خالش خیلی خوشم میاد. لبخند زدم. صداش به گوشم خورد: خب؟

نگاهش کردم که نیشش باز بود و واضح بود داره به همون خال فکر می کنه. حالا موقع ضد حال زدن بود.

- من جایی که بهم نیاز نباشه نمی مونم.

انتظار این جواب رو نداشت و سکوت کرد.

- من نخودی نیستم که هر کس نخواست پاسم بده.

- ...

- درباره ی طرح هام... دوست ندارم اینجا استفاده بشه.

- ...

بلند شدم. انگشت اشاره م رو به طرفش گرفتم و گفتم: دیگه هم با شماره ی خصوصیم تماس نگیر!


romangram.com | @romangram_com