#فصل_بادبادک_ها_پارت_149

نمی دونستم بابا دقیقاً چی بهش گفته ولی مطمئن بودم که همچین منظوری نداشته.

- من بچه ی یه نفر دیگه رو...

قطع کرد. اعصابم خیلی داغون شد. من منظور بدی نداشتم. فقط وظیفه ی خودم می دونستم که از برادرزاده م خبر بگیرم. اما از این به بعد دیگه محال بود که سراغی از سیما بگیرم.



یه شیرینی دیگه برداشتم و گفتم: اگه من نمی اومدم چی؟

- فردا که می دیدمت.

- نه خیر! فایده نداشت.

خندید و گفت: خب ناهار می دادم.

- نه. یه روز با هم بریم یه جایی.

- کجا مثلاً؟

- نمی دونم.

- یه جوری حرف می زنی، انگار اولین ماشینیه که دیدی! حالا خوبه یه پراید بیشتر نیست.

- مهم اینه که اولین ماشین توئه.

خندیدیم. در اتاق انوش باز شد و گفت: بیا تو دیگه! چرا انقدر معطل می کنی؟

و به مهرناز چشم غره رفت. تازه یادم افتاد که 20 دقیقه پیش اجازه ی ورود گرفته بودم و سرم به حرف زدن گرم شده بود. به دنبال انوش وارد اتاق شدم و گفتم: شیرینی ماشینش بود.

- صبح برداشتم.

روی کاناپه نشستم که در کمال تعجب به جای صندلی خودش کنار من نشست.

- برای دیدن منشی اومدی یا من؟

- برای دیدن کسی نیومدم... گفتی درباره ی طرح حرف می زنیم.

سرش رو تکون داد و گفت: آره.

- پدرم ازت خواسته؟

romangram.com | @romangram_com