#فصل_بادبادک_ها_پارت_148


- عروسی شماله!

- خب باشه... مگه نی نی من دل نداره؟

صدای بوق از حیاط اومد. پونه از روی صندلی کامپیوتر بلند شد و گفت: برم حاضر شم.

حرف سپند رو زده بودیم و یادش افتاده بودم. از روی تخت بلند شدم و گوشی رو برداشتم. باور نمی کردم بابا واقعاً پول به حساب سیما نریخته باشه ولی بهتر بود حداقل یه سوالی از خود سیما می کردم. شماره ش رو گرفتم و منتظر موندم. بعد از دو تا بوق جواب داد: بله؟

انتظار همین لحن سرد رو داشتم.

- سلام سیما! خوبی؟

- سلام.

- سپند خوبه؟

- مگه فرقی هم می کنه؟

سپند فقط 7 سالش بود و فکر می کردم درباره ی ملاقات های پنهانی ما به مادرش میگه.

- زنگ زدم ببینم... اگه بابا پولی نریخته، مشکلی نداری؟

- بابات جون به عزرائیل نمیده...

عصبانی شدم ولی آروم گفتم: من دوستانه زنگ زدم حالتون رو بپرسم. این چه طرز حرف زدنه؟!

- ...

- 5 ساله داره خرج زندگی تون رو میده... خیلی بیشتر از خرج.

- حق سپند رو میده! حق پدرشو.

- مشکل تو اینه که فکر می کردی خودتو انداختی رو یه ثروت بزرگ وگرنه خودت هم می دونی که بعد از شهرام، سپند هیچ حقی نداره!

- تموم شد؟!... آره می دونم همه ی حق ها! به تو رسیده.

- اگر نگران حق سپندی چرا شرط بابا رو قبول نمی کنی؟

- من که می دونم تو دردت چیه!... حضانت پسرمو بدم به یه زن نازا؟! چه خوش اشتها!


romangram.com | @romangram_com