#فصل_بادبادک_ها_پارت_147
ابروی چپش رو دو بار بالا پایین کرد. انگار واقعاً از حرص خوردن من خوشش میومد. چشم هام رو براش ریز کردم. دست هاش رو روی سینه ش گذاشت. تعظیم مسخره ای کرد و به سمت اتاقش رفت.
□
پونه گوشیم رو روی میز گذاشت و گفت: چقد تپلی شده!
- کی؟
- سپند.
خندیدم و گفتم: آره. خیلی... یه جوری حرف می زنه که نگو.
- مگه باهاش حرف هم می زنی؟
- بعضی وقت ها جلو میرم. یه چیزی که براش خریدم رو بهش میدم، یه ذره هم حرف می زنیم.
- به سیما نمیگه؟
- بهش میگم نگو. اگه بگه هم سیما به روی خودش نمیاره.
- بابات دلت تنگ نمیشه؟
- من اون سری که عکسش رو نشون دادم، بابا جوری رفتار کرد که انگار خبر داره.
پونه خندید و گفت: مگه میشه بابای تو از چیزی خبر نداشته باشه؟
دوباره گوشی رو برداشت و به عکس نگاه کرد.
- نگاه کنم شاید پسر منم تپلی بشه.
لبخند زدم و گفتم: مطمئنی ایمان واسه سونوگرافی زود میاد؟
- آره. همین الان هاست که برسه.
- می خوای من هم باهات بیام؟
- نه بابا هنوز تو 14 هفته ام. چه خبره مگه؟!
- پس به ایمان بگو آروم برونه.
خندید و گفت: تازه عروسی هم می خوام بیام!
romangram.com | @romangram_com