#فصل_بادبادک_ها_پارت_146


لبخند زد و گفت: لازم نیست. لوس میشه.

از پله ها بالا رفتیم. رستار خندید. نگاهش کردم که گفت: خدایی حرکتش تاریخی بود!

من هم خندیدم و گفتم: می دونم حواسش کجاست.

وسط پله ها دستم رو گرفت که برگردم.

- کجاست؟

- پیش جواد!

نیشش باز شد و گفت: جواد کیه؟... ندید عاشقش شدم.

باز داشت می رفت رو اعصاب من.

- می خوای برات برم خواستگاریش؟

خنده ش بیشتر شد و گفت: خواهری می کنی.

اخم کردم و گفتم: من برادر لازم ندارم.

دوباره حرکت کردم و ادامه دادم: تقصیر باباست.

- بالاخره تقصیر جواده یا پدرت؟

- ایمان رو از کلاس های دانشگاه تهران کشید وسط تجارت... ایمان باید مثل جواد ادامه تحصیل می داد. تو بهترین دانشگاه های کانادا و آمریکا...

- جواد استاد دانشگاهه؟

توی لابی ایستادیم.

- از همون دبستان به من درس می داد. تا دانشگاه هر چی ریاضی داشتم اون به من یاد می داد.

- جواد؟

عصبانی گفتم: ایمان!

- حالا چرا انقدر از ایمان تعریف می کنی؟ از جواد بگو؟


romangram.com | @romangram_com