#فصل_بادبادک_ها_پارت_145
به ایمان نگاه کرد و با حرص گفت: بی لیاقت!
به بابا اخم کردم و گفتم: هیس!
رستار دست ایمان رو گرفت و به داخل خونه برد.
□
همین که پونه از سوئیتشون بیرون اومد، من وارد شدم. ایمان کنار پنجره ایستاده بود. سریع به همون سمت رفتم و گفتم: من نیومدم بازخواست کنم.
ایمان با چهره ی پکر نگاهم کرد. گفتم: اتفاقیه که افتاده.
- بابات یه جور دیگه فکر می کنه!
- بابام همین فردا یادش میره... مگه نمیشناسیش؟
به پنجره تکیه داد و گفت: در مورد تو شاید.
- ...
- می دونی به خاطر تو اومده بود با انوش حرف بزنه؟
- ...
- تا حالا دیده بودی بابات غرورش رو زیر پا بذاره؟
- ...
- به خاطر تو هر کاری می کنه.
اینطوری حرف زدن درباره ی بابا خیلی بی انصافی بود! با دلخوری گفتم: چه کاری به خاطر تو نکرده؟
با صدای غمگینی گفت: من به درد این کارها نمی خوردم... باید یه عمر مثل یه آدم بی عرضه کاری رو کنم که از پسش بر نمیام.
- چرا نمیری دنبال کاری که می خوای؟
- الان؟... بعد این همه سال؟
خواستم بگم «ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست» ولی خودم هم حالم از شعار دادن به هم می خورد. چطوری دوباره درس خوندن رو شروع می کرد؟! تنها گذاشتمش تا با این اتفاق کنار بیاد.
در رو بستم و به رستار که جلوی در ایستاده بود گفتم: نفر بعدی!
romangram.com | @romangram_com