#فصل_بادبادک_ها_پارت_144


چند ثانیه سکوت شد و بعد گفتم: خدافظ.

قطع کردم و به طرف اتاقم رفتم.

ساعت از 7 عصر گذشته بود و من و پونه و مامان روی ایوان قدم می زدیم که ماشین بابا و به دنبالش ماشین ایمان وارد حیاط شدند. آقا یوسف در رو برای بابا باز کرد و بابا به طرف خونه اومد. از همین فاصله هم معلوم بود که عصبانیه.

رو به مامان گفتم: بابا قرار بود بره کارخونه؟!

مامان بی توجه به سوال من به سمت بابا رفت و گفت: چی شده آقا منصور؟

حالا ایمان و رستار هم که ماشین رو پارک کرده بودند، به طرف پله ها میومدند. بابا چیزی نگفت. مامان دوباره پرسید: با هم بودید؟

بابا روی یکی از صندلی های ایوان نشست و جواب داد: تو خودتو ناراحت نکن.

من و پونه روی صندلی ها نشستیم. مامان منتظر ایمان ایستاد. رو به بابا گفتم: کارخونه بودید؟

- آره.

ایمان و رستار کنار مامان ایستادند و صداشون رو در حد پچ پچ پایین آوردند.

عصبانی گفتم: یکی بگه اینجا چه خبره؟!

بابا هم صداش رو بالا آورد و گفت: آقا دوباره خرابکاری کرده!

همه به این سمت نگاه کردند. پونه بلند شد و به طرف ایمان رفت. من آروم تر گفتم: چه خرابکاری ای؟

بابا دستش رو روی پیشونیش گذاشت و بعد از چند ثانیه گفت: ناهار رو با باقری قرار داشتم. بعد رفتم کارخونه که دیدم دو تا سالن خوابیده.

- چرا؟

- یه قسمتی باید تعمیر می شده.

- خب؟

- مسئول بهش گفته... این یادش رفته.

گیج شده بودم. به طرف ایمان که واقعاً ناراحت به نظر می رسید برگشتم. مگه می شد که یادش رفته باشه؟ سوتی به این بزرگی!

بابا با صدای عصبانی اما آهسته ادامه داد: توی قطر هم همینطوری همه چیز رو از دست داد!


romangram.com | @romangram_com