#فصل_بادبادک_ها_پارت_143
- چی میگی؟
- رفته بودیم لباس سفارش بدیم.
- آهان. خوب کاری کردید!
من و مامان با تعجب به هم نگاه کردیم. حتی نپرسید «لباس برای چی؟»
مامان: چیزی شده مادر؟
پونه: یه ربع پیش به ایمان زنگ زدم... قطع کرد.
مامان با اخم گوشی رو برداشت و گفت: صبر کن!
پونه: خاموشه.
من: شاید تو جلسه ای باشه.
پونه: به دفترش زنگ زدم. منشی گفت بیرونه!
یه کم نگران شده بودم ولی نمی خواستم جلوی مامان بروز بدم.
گوشیم زنگ خورد و شماره ی شخصی انوش افتاد که عجیب بود. خیلی وقت می شد که اصلاً با من تماس نگرفته بود چه برسه به شماره ی شخصی. به گوشه ای از سالن رفتم و جواب دادم: بله؟
- سلام. خوبی؟
- سلام.
- چرا نمیای سر کارت؟
- وظیفه ی کارگزینی رو هم تو انجام میدی؟...
با نیشخند ادامه دادم: به خاطر کم کردن هزینه ها!!!
مامان و پونه دقیق شده بودند. اشاره کردم که بفهمند ایمان نیست.
- من برای دعوا زنگ نزدم... چهارشنبه بیا صحبت کنیم.
- من همون روز حرف هام رو زدم.
منتظر بودم که یه داد اساسی سرم بزنه ولی گفت: منتظرم! درباره ی طرح حرف دارم.
romangram.com | @romangram_com