#فصل_بادبادک_ها_پارت_141
دلم نمی خواست غرورش جلوی من شکسته بشه.
- مشکل من چیه؟
مشکلی نداشت. شرایطش خوب بود. آرزوی خیلی ها می تونست باشه. نمی دونستم چی باید بگم. بازوم رو گرفت و منو به خودش نزدیک تر کرد. عصبانی شدم. یه قدم عقب رفتم و با اخم نگاهش کردم.
- چیه؟... فکر کردی قدیسه ای؟!
- نه. یادم نرفته که زن طلاق گرفته ام!!
از کنارش رد شدم که گفت: منظور من این نبود!
توجهی نکردم و در رو باز کردم. دستم رو گرفت و گفت: صبر کن!
برگشتم و جوری نگاهش کردم که انگشت هاش شل شد و دستم رو ول کرد.
□
کنار صندلی مامان ایستادم و گفتم: این سریاله رو که دیشب داد!
ظرف تخمه رو به طرفم گرفت و گفت: تکرارشه... شما که نیستین، من همه ش تنهام. مجبورم سرم رو گرم کنم دیگه.
مشت تخمه ای که برداشته بودم رو توی جیب سارافونم ریختم و گفتم: با سریال تکراری؟...خب برو کلاسی، باشگاهی، چیزی...
- از من گذشته دیگه... شماها باید به فکر خودتون باشید.
- «از من گذشته» یعنی چی؟! پونه کجاست؟
- خونه ی خواهرش.
- پونه هم که این 4 سال دوری رو تو این 2 ماه جبران کرد!
مامان خندید و گفت: خب خونواده ش هستند دیگه.
من هم خندیدم و مشغول تخمه شکستن شدم. من سرم با کارخونه و کانون و موسسه و دوست هام گرم بود و تازه حالا که بی کار شده بودم می فهمیدم که مامان و بابا تو خونه تنها هستند. ناراحت شدم. خیلی وقت بود که با مامان بیرون نرفته بودم. به صورتش نگاه کردم. مثل کسایی که فیلم سرگیجه ی هیچکاک رو توی اولین روز اکران می بینند، به تلوزیون زل زده بود.
- مامان! پاشو بریم بیرون.
- کجا مامان؟
حواسش به من نبود. تلوزیون رو خاموش کردم که با تعجب به من نگاه کرد. خندیدم و گفتم: عروسی الهام یه ماه دیگه ست. لباس داری؟
romangram.com | @romangram_com