#فصل_بادبادک_ها_پارت_140
- تصمیم من عوض نمیشه.
اخمی روی صورتش نشست و گفت: می خوای چند ماه صبر کنیم تا آمادگی پیدا کنی؟
کلافه گفتم: نمی خوام اشتباهم رو تکرار کنم.
عصبانی گفت: اشتباه!... از چه لحاظ؟
- من حسی به انوش نداشتم. به شما هم ندارم.
- من با انوش فرق دارم.
بلند شد و درست رو به روم ایستاد. دستش رو به میز استاد تکیه داد.
- به خاطر تو قید بچه رو زدم، تو حتی حاضر نیستی با من آشنا بشی!... شاید حسی پیدا کردی!
- دلیل این همه اصرار چیه؟ زندگی با من یه زندگی عادی نیست.
- دلیل می خوای؟... چطوری بفهمونم که دوستت دارم؟
صدای افتادن چیزی از پشت در و بعد دویدن شنیده شد که هر دو لبخند زدیم. ظاهراً بچه ها کنجکاو شده بودند.
وقتی دیدم اوضاع آروم تر شده، گفتم: من از 18 سالگی این جمله رو از خیلی ها شنیدم.
و توی دلم گفتم «به جز انوش!»
- می خوای ثروت پدرت رو به رخ من بکشی؟
- بحث به رخ کشیدن نیست. بحث بی اعتمادیه!
خنده ی کوتاهی کرد. دست به سینه ایستاد و گفت: دخترهایی با موقعیت تو فقط به کسی که دوستش دارند اعتماد می کنند!!!
بلند شدم و کیفم رو برداشتم. به طرف در رفتم و همزمان گفتم: هر دختری حق داره با کسی که دوست داره ازدواج کنه.
به طرفم اومد و جلوم ایستاد.
- منو امتحان کن... یه مدت با من باش. شاید...
حرفش رو قطع کردم: این کار رو نکنید آقای افشار!
romangram.com | @romangram_com