#فصل_بادبادک_ها_پارت_139

بچه ها که از اومدن رئیس کانون زیاد هم تعجب نکرده بودند و به من مشکوک نگاه می کردند، گفتند: بله.

- خسته نیستید؟

صدای خنده توی کلاس پیچید. بچه ها مشغول جمع کردن وسایلشون شدند. من هم که اینجا هویج بودم . وقتی همه بیرون رفتند وارد کلاس شد و در رو بست.

- بالاخره گیر افتادی.

لبخند زدم. سر جام نشستم و گفتم: ممنون بابت تابلو.

- قابلی نداشت... بشینم؟

- بفرمایید.

روی یکی از صندلی های ردیف اول نشست.

- فکرهاتو کردی؟

چی باید می گفتم. با وجود نازایی نباید انتظار خواستگارهای آنچنانی رو می کشیدم. می تونستم یه زندگی معمولی و یه خونه ی مستقل داشته باشم. از فکر و خیال احمقانه نسبت به رستار بیرون میومدم. انوش هم به خودش اجازه نمی داد هر برخوردی باهام داشته باشه... ولی من فکرهام رو کرده بودم.

- خیالت از پدرت راحت باشه. نظرش درباره ی من مثبته.

- با پدرم صحبت کردید؟

- نه به طور واضح.

- کار درستی کردید.

ابروش رو بالا انداخت و گفت: چرا نباید با پدرت حرف می زدم؟!

سرم رو پایین انداختم و گفتم: چون...

بعد از چند ثانیه سرم رو بلند کردم. منتظر ادامه ی جمله بود.

- من اصلاً قصد ازدواج ندارم.

انتظار این همه صراحت رو نداشت ولی زود خودش رو جمع و جور کرد و گفت: هنوز برای اینجور تصمیم ها خیلی جوونی... اگر موقعیت های خوبت رو از دست بدی، ممکنه پشیمون بشی.

- متوجه ام ولی ازدواج آمادگی می خواد... که من ندارم.

- می خوای بیشتر بهت وقت بدم تا فکر کنی و منطقی تر جواب بدی؟

romangram.com | @romangram_com