#فصل_بادبادک_ها_پارت_138


درسته که ما با سعیدپورها مشکل داشتیم ولی این دلیل نمی شد که اون همه زحمت من قربانی بشه! بعد از چند ثانیه سکوت به طرفم برگشت و گفت: تو چرا دنبال این پسره رفتی روی بوم؟

اول فکر کردم شوخی می کنه یا برای عوض کردن بحث این رو گفته اما کاملاً جدی بود.

- اون شب کدوم گوری رفتید؟

از بابا توقع اینطوری حرف زدن رو نداشتم. هیچ وقت به کارهای من گیر نمی داد. این دیگه چه جور منت کشی ای بود!! با بغض نگاهش کردم. نفسش رو فوت کرد و بهم نزدیک تر شد.

- عزیز بابا! چرا مراقب خودت نیستی؟ من باید برات محافظ بذارم؟

- ...

- من نباید از کارهات خبر داشته باشم؟

- مگه من چکار می کنم؟

صدام گرفته بود و اعصاب خودم هم تحریک می شد چه برسه به بابا.

- یه جوری دویدی که همه تعجب کردند.

- خودت که می دونی رستار...

- می دونم. اون آره. ولی تو چی؟

بعد از مکث کوتاهی گفتم: من فقط یاد شهرام افتادم.

می دونستم با آوردن اسم شهرام بابا به هم می ریزه و بحث رو ادامه نمیده. روی صورتش دست کشید و به طرف ساختمون رفت.



نمی دونستم این چندمین sms بود که از صبح فرستاده بود. ای کاش انقدر برای جواب گرفتن عجله نمی کرد. اگر جلسه ی آخر ترم نبود، امروز به کانون نمیومدم. بچه ها مشغول سوال های آخر فصل بودند. باز هم به sms جواب ندادم. حتی برای ناهار انقدر قایمکی بیرون رفتم که متوجه من نشد.

Sms بعدی رسید: چرا جواب نمیدی شیده؟ نگرانم.

واقعاً کلافه شده بودم. اگر خاموش می کردم بدتر می شد.

چند ضربه به در خورد. بچه ها سرشون رو از روی کتاب بلند کردند. گفتم: بفرمایید!

در باز شد و صورت خندان افشار جلوی چشمم اومد. رو به بچه ها گفت: جلسه ی آخره؟


romangram.com | @romangram_com