#فصل_بادبادک_ها_پارت_137
- اومدند بادبادک بازی!
- ...
- همون «همه» ای که بابات می گفت.
اون مردهای گردن کلفت رو با بادبادک تصور کردم و لبخند زدم. پس بابا برای من نگهبان گذاشته بود. اما من تو این باغ ها نبودم. اگر رستار نمی گفت، نمی فهمیدم.
شونه بالا انداختم و به بادبادک های توی آسمون و آدم های پر سر و صدای اطراف نگاه کردم.
□
یک بار دیگه خودم رو عقب کشیدم تا صندلی تاب بخوره. هنوز یه روز نگذشته، حوصله م سر رفته بود. ماشین رو هم به رستار داده بودم. ولی این بی کاری و سکون آرامش خاصی بهم داده بود. تاب متوقف شد و صدای بابا اومد: دختر گل بابا چرا تنها نشسته؟
جوابش رو ندادم. صندلی رو دور زد و کنارم نشست. روم رو برگردوندم.
- چرا صبح نرفتی؟
مثلاً نمی دونست چرا نرفتم! به طرفم خم شد و گفت: چرا کارخونه نرفتی بابا؟!
نگاهش کردم و گفتم: برای چی برم؟
- برای چی می رفتی؟
- کارم تموم شد.
اخم کرد و گفت: بی خود!
- ...
- 25 سالته شیده. این اداها مال بچه هاست.
- درباره ی قوطی ها حرف زده بودیم... اگر موافق نبودی چرا تو همین خونه نگفتی؟
دوباره اخم کرد و بلند شد.
- باید نظرات جمع رو میشنیدم... قانعم نکرد!
- بهانه ی الکی نیار بابا! چرا رأی منفی دادی؟ حتی سعیدپور هم راضی شده بود.
عصبانی شد و گفت: حرف اون مردک رو نزن! دیگه حق نداری سلام هم بهش بدی!
romangram.com | @romangram_com