#فصل_بادبادک_ها_پارت_136
- کارهاشون از روی دوست داشتنه!
با حرص نفس عمیقی کشید و به بادبادک نگاه کرد.
- آدم وقتی کسی رو دوست داره، زجرش نمیده!!
به چشم های من زل زد.
- رهاش می کنه. عشق رهاییه... نه اسارت!
نمی تونستم نگاهم رو از چشم هاش جدا کنم. این سیاهی ها از همیشه مرموزتر و دورتر شده بودند. نخ رو ول کرد و از من فاصله گرفت. تا به خودم اومدم، بادبادک رفته بود و من به گم شدنش توی آسمون نگاه می کردم.
به سمت مسیری که رفته بود برگشتم. چند متر دور تر روی زمین نشسته بود. زیر درختی که برگ های گرد داشت و اسمش رو نمی دونستم. به همون طرف رفتم و کنارش نشستم. با خودم گفتم «شاید دلش برای خانواده ش تنگ شده که اینطوری به هم ریخته»
- حال بابات خوبه؟
سر تکون داد و گفت: سکته رو رد کرد.
- تو باعثش بودی!
- بس کن!
روم رو برگردوندم. اصلاً به من چه ربطی داشت؟ دستش رو دور شونه هام انداخت و گفت: ببخشید!
سرم رو روی شونه ش گذاشتم که سریع دستش رو جمع کرد و گفت: باز تو شبیه گربه ها شدی؟ به من نچسب!
سرم رو برداشتم. دورتر نشستم و گفتم: کس دیگه ای هم بود همین رو می گفتی؟
با خنده گفت: نه!
نخندیدم. حوصله ی حرف زدن هم نداشتم. خودش نیشش رو بست و گفت: احتمالاً بابات پدرمو در میاره!
نگاهش کردم که توضیح بده.
- اون ور رو نگاه کن.
به همون سمتی که با چشم اشاره کرده بود نگاه کردم. چند مرد با کت و شلوار مشکی و هیکل درشت کنار درختی که چند متری از ما فاصله داشت ایستاده بودند.
- اینا کی اند؟
romangram.com | @romangram_com