#فصل_بادبادک_ها_پارت_135
با تعجب و لبخند به سمتم برگشت.
- یه ماه قبل از جدایی مون فهمیدم یه زن باردار داره!
- چطور نفهمیده بودی؟ انوش اهل مخفی کاری نیست.
- خیلی وقت نبود که با هم بودند... شاید چند ماه... خودش که می گفت، وقتی من درمان رو کنسل کردم تصمیمش رو گرفته.
- از انوش بعید نیست! البته... عصبانیتش جذابه!
پوزخند زدم و گفتم: با بدبختی جدا شدم. فقط به خاطر تهدید های بابا وگرنه انوش از موقعیت عمادزاده ها نمیگذشت... حتی تا پای زندانی کردنم تو خونه پیش رفته بود.
هر دو خندیدیم. به بادبادک فروش رسیده بودیم. من یه ماهی قرمز رو انتخاب کردم و با ذوق یه جای خلوت برای هوا کردنش پیدا کردیم. 15 دقیقه بعد یه ماهی قرمز کوچولو توی آسمون بود. با باد حرکت می کرد و انگار وسط دریا شناور بود. نخ رو رستار کنترل می کرد. به صورت خوشحالش نگاه کردم و گفتم: تو هم که بدت نمیاد!
- کی از بازی بدش میاد؟
به بادبادک اشاره کرد و گفت: این هم شبیه ماست.
- ...
- یه عمر اجازه دادیم خانواده هامون هر بلایی سرمون بیارند.
نخ رو کشید و دور قرقره پیچید. به جای بادبادک به حرکت عصبی دست هاش نگاه می کردم.
- هر طرفی که خواستند ما رو بکشونند.
چند قدم حرکت کرد. حالا صورتش پر از اخم بود.
- هر تصمیمی برامون بگیرند.
باد شدید شده بود و نخ دور قرقره می خرچید.
داد زد: به جای ما زندگی کنند.
واقعاً عصبی به نظر می رسید. به طرفش رفتم و بازوش رو گرفتم. به من نگاه کرد. نخ از قرقره در رفته بود. با دست دیگه م نخ رو کشیدم و گفتم: خوبی؟
فقط سر تکون داد. باد موهاش رو اطراف صورتش به هم می ریخت.
- هیچ وقت مثل یه آدم عادی زندگی نکردیم!
صداش کمی گرفته بود و روی من هم تأثیر میذاشت. حس همدردی عمیقی باهاش داشتم. خواستم آرومش کنم.
romangram.com | @romangram_com