#فصل_بادبادک_ها_پارت_134
به صورتم نگاه کرد و گفت: نشون نمی دادی که انقد بچه دوستی!
- همینطوری گفتم.
دقیق تر نگاه کرد و من گفتم: چیه؟
- چند سال با انوش زندگی کردی؟
از پیش کشیدن این بحث تعجب کردم ولی جواب دادم: یه کم بیشتر از دو سال.
- توی 2 سال فهمیدی که نازایی!!؟
- در واقع...
باید بهش می گفتم که مشکل من اساسی تر از این حرف هاست؟ اینکه تخمدان هام تخمک تولید نمی کنه؟ روم نمی شد.
- خب... سال دوم چند بار دکتر رفتم و به نتیجه نرسید.
- فقط چند بار؟!... اون بچه قرار بود وارث دو تا خانواده ی ثروتمند باشه!
- من بعد از چند ماه دیگه دکتر نرفتم. اصلاً مطمئن نبودم که بخوام پدر بچه م انوش باشه!
- با انوش مشکل داشتی؟
در حالیکه چشم هام رو روی یکی از بادبادک ها که شبیه گیتار بود زوم کرده بودم، گفتم: من خر نبودم که نفهمم براش مهم نیستم. کدوم مردی تو ماه عسل یادآوری می کنه که نباید برای بچه پیشگیری کنیم؟
رستار زد زیر خنده و زیر لب چیزی گفت که مخاطبش انوش بود. از جاش بلند شد.
- بیا راه بریم.
بلند شدم و همراهش به طرف قسمتی که بادبادک های طراحی شده رو می فروختند حرکت کردم.
- شاید بچه دوست داشت.
- اون فقط خودش و موقعیتش رو دوست داره... انقدر به خاطر وارث حرص می زد که ناخودآگاه من هم استرس گرفته بودم.
- می فهمم... واضحه چرا طلاقت داده.
- من طلاق خواستم. نه اون!
romangram.com | @romangram_com