#فصل_بادبادک_ها_پارت_133
- مثل شنبه شب؟
پس بابا می دونست اون شب رستار هم همراهم بوده.
- مسئله ای هست؟
بابا نگاهی به من انداخت که سرم رو به طرف شیشه ی بغل برگردوندم.
- نه! به همه تون خوش بگذره!!!
رستار حرکت کرد و ریموت در رو زد. گفتم: چی گفت؟!
جوابم رو نداد و سرعتش رو بیشتر کرد.
□
با ذوق به شکل ها و رنگ های مختلف بادبادک ها نگاه می کردم و به هر طرفی که جمعیت ایستاده بود می چرخیدم. بچه که بودیم گاهی با ایمان بادبادک درست می کردیم. چون درخت های حیاط کم بود، توی حیاط هوا می کردیم. گاهی هم مامان توی ساختشون کمک می کرد.
- کشتی خودتو! آروم باش.
اخم کردم و گفتم: چی؟
- هیچی.
- از کجا می دونستی؟
- یکی از دوست هام می خواست بچه ش رو بیاره!
- پس چرا من خبر نداشتم!... اگر می دونستم با موسسه هماهنگ می کردم، بچه ها رو می آوردیم.
- کدوم موسسه؟
خواستم سوتی م رو جمع کنم. سریع گفتم: کانون.
- بچه های دبیرستانی رو می آوردید «جشنواره ی بادبادک ها» ؟!!
- مگه اون ها دل ندارند؟... تازه، می بینی که، از همه ی سن ها هستند.
روی یکی از نیمکت ها نشستیم و به آسمون صاف نگاه کردیم. آدم های مختلف اطرافمون حرکت می کردند. شهر از این ارتفاع خیلی کوچیک و دور به نظر می رسید. بیشتر بادبادک ها دست بچه ها و پدرهاشون بود.
- کاش مجید هم اینجا بود.
romangram.com | @romangram_com