#فصل_بادبادک_ها_پارت_132
بالای سرم نشسته بود و به من با این تاپ و شلوارک خواب نگاه می کرد. اگر اون به جنس مخالفش حسی نداشت، من که داشتم. این چه وضعی بود. ملافه رو برداشتم و روی خودم کشیدم.
این بار با حرص بیشتری کنارش زد. با تعجب نگاهش کردم. بازوم رو کشید و روی تخت نشوند که نزدیک بود توی بغلش بیفتم. دلیل این خشونت رو نمی دونستم!
- چرا وحشی شدی؟!
بلند شد و من رو هم همراه خودش کشید و به سمت سرویس بهداشتی اتاق برد.
- زود باش حاضر شو!
- تو به من چکار داری؟!
شیر آب رو باز کرد و گفت: حرف نباشه!
منتظر نگاهم می کرد. یه مشت آب توی صورتش پاشیدم و گفتم: برو بیرون.
در رو بست. صبح بیدار شده بودم و مسواک هم زده بودم. دوباره به صورتم آب پاشیدم و بیرون اومدم. هنوز ایستاده بود.
- حاضر شو!
- ولم کن بابا. حوصله ندارم.
به سمت تخت رفتم که گفت: می خوام ببرمت بیرون حوصله ت سر جاش بیاد.
ابروم رو بالا انداختم. من رو ببره بیرون؟! البته بدم نمیومد. از بی کاری توی اتاق بهتر بود. تازه نشون دهنده ی اعتراضم به بابا هم می شد. هر چند می دونستم نزدیک شدن زیاد بهش عاقبت خوشی نداره. اما من که دختر دبیرستانی نبودم! رستار هیچ آینده ای با من نداشت.
- حاضر میشی یا خودم لباس تنت کنم؟
سوئیچ رو براش انداختم و گفتم: بیرون!
نیم ساعت بعد، با یه مانتوی نازک با طرح های شلوغ صورتی و خاکستری از پله ها پایین رفتم. مامان یه آبمیوه به دستم داد و لپم رو بوسید. پونه گفت: بالاخره این رستار به یه دردی خورد!
خبری از بابا و ایمان نبود. شونه بالا انداختم و بیرون رفتم. چند ثانیه بعد برگشتم و بدون اینکه بهشون نگاه کنم، گفتم: نی!
پونه بلند بلند می خندید. مامان یه نی از توی کابینت بهم داد و لبخند زد. همه شون اخلاق من رو می دونستند.
رستار ماشین رو وسط حیاط آورده بود و بابا هم به سمتش می رفت. همین که به بابا رسیدم سرم رو برگردوندم و بی توجه سوار ماشین شدم. بابا کنار شیشه ی راننده ایستاد و گفت: کجا؟
رستار ماشین رو روشن کرد و جواب داد: کار داریم.
romangram.com | @romangram_com