#فصل_بادبادک_ها_پارت_131

- شیده ی بابا! پاشو دیگه. خیلی چون گوشت به تنت داری. همین هم آب میشه. پاشو عزیزم.

- ...

- چرا با من اینطوری می کنی؟ من به جز تو کسی رو ندارم.

فقط می گفت «تو چرا اینطوری می کنی» حتی توضیح هم نمی داد که چرا جلوی همه آبروی من رو برده. به روی خودم نیاوردم. بابا بلند شد و رفت. یه قطره از چشمم چکید. یعنی انقدر افتضاح دفاع کرده بودم که پدر خودم قانع نشده بود؟! یا بابا فقط برای لجبازی با سعیدپور این کار رو کرده بود؟!

بعد از چند دقیقه صدای باز شدن در اومد. بعد صدای ایمان که احتمالا توی اتاق قدم می زد.

- شیده تو باز بچه شدی؟

- ...

- من کاری به بابات ندارم. چرا با ما قهری؟... من که به نفع تو حرف زدم!

- ...

گوشه ی ملافه رو گرفت و خواست بلندش کنه که سفت نگه اش داشتم.

- می پزی این زیر. آخر مرداده!

- ...

- دو روزه همه رو ناراحت کردی شیده! بسه دیگه.

صداش بلند بود. من هم از کوره در رفتم و گفتم: برو بیرون ایمان! حوصله ت رو ندارم.

صدای قدم هاش به طرف در رو شنیدم و پچ پچش با مامان و پونه که حتماً جرأت نکرده بودند دخالت کنند. صدای بلند بسته شدن در اومد ولی من به این زودی ها دست بردار نبودم.

ملافه با شدت از روم کنار رفت و رستار روی لبه ی تخت نشست. همه ی آتیش ها از گور اون بلند می شد، وگرنه بابا و قوطی ها فقط بهانه ی ناراحتیم بودند.

داد زدم: تو اینجا چه غلطی می کنی؟ برو بیرون!

و ملافه رو برداشتم و روی سرم انداختم.

- این لوس بازی ها رو بذار کنار شیده! من بابات نیستم که نازت رو بکشم.

دوباره ملافه رو از سرم کنار کشید و گفت: پاشو!

داد زدم: به تو ربطی نداره.

romangram.com | @romangram_com