#فصل_بادبادک_ها_پارت_130


سرش رو تکون داد و چیزی نگفت.



ساعت 11 شب بود که تصمیم گرفتم ماشین رو داخل ببرم. امروز از صبح زود موسسه بودم. حتی یه سری از کارهای اداری رو هم با پدر مهرناز انجام داده بودم. اصلاً حوصله ی خونه رو نداشتم. از دیروز که بابا رأی منفی داده بود، یا بیرون بودم یا در اتاقم قفل بود. شام امشب رو هم تو یه رستوران ایتالیایی مهمون خودم بودم.

چراغ اکثر اتاق ها روشن بود. وارد خونه شدم و یک راست به طرف پله ها رفتم.

مامان به سمتم اومد و گفت: شیده کجایی؟ دلمون هزار راه رفت.

بدون اینکه برگردم گفتم: با دوست هام بودم.

- چرا گوشیت خاموش بود؟

- شارژ نداشت.

تقصیر این بیچاره نبود ولی من وقتی قهر می کردم با همه همینطوری می شدم. از بچگی همین قدر لوس بودم و هر کاری می کردم از سرم نمی افتاد.

یکی از اختلافاتم با انوش هم، همین لوس بودن بود. البته اون اسمش رو گذاشته بود «بچه بازی». من قهر می کردم. اون مغرور تر از این حرف ها بود که نازکشی کنه. گاهی پیش میومد که یک ماه می گذشت، با هم رابطههم داشتیم اما قهر بودیم و تا دعوای بعدی حرفی بینمون رد و بدل نمی شد.

وارد اتاق شدم و لامپ رو روشن کردم. اولین چیزی که به چشمم خورد، پوستر صورت خودم بود. با همون قاب سیاه و سفید. روی تخت نشستم و به صورت بزرگ خودم زل زدم. انقدر تو این چند روز درگیر کارهای طرح بودم که در مورد افشار فکر نکردم. شاید دلیل فرستادن این قاب هم یادآوری خودش بود. به خصوص که دو روز می شد که گوشیم خاموش بود.

باید چه جوابی می دادم؟ از عکس خودم پرسیدم. چرا این آدم همه چیز تموم که از استادهای مجرد تا دانشجوهاش دوستش داشتند، از من خواستگاری کرده بود؟ حتی ادعا می کرد دوستم داره! چه دلیلی به جز ثروت پدرم!

شاید اگر همون دختر مجرد بودم با وجود همه ی ادعاهام به اینکه خودم رو نمی گیرم، بهش فکر نمی کردم. در واقع اون رو لایق تک دختر عمادزاده نمی دونستم. ولی حالا همه چیز عوض شده بود. نه به خاطر اینکه من ازدواج ناموفق داشتم و برای ادامه تحصیل اقدام نکرده بودم. نه چون بچه دار نمی شدم... یا حداقل این چیزی بود که همه می دونستند. چون من اون آدم سابق نبودم و «خوب و بد» های دنیا رو یه جور دیگه می دیدم.

مشغول در آوردن لباس هام شدم. با همه ی این فکرها می دونستم، افشار چه مرد خوبی باشه و چه نه، زندگی مشترک مفهومش رو برام از دست داده. واقعیت این بود که دیگه از نظر من آدم ها هیچ فرقی با هم نداشتند.



معمولاً جمعه ها زود بیدار می شدم و ورزش می کردم ولی امروز ساعت از 10 صبح گذشته بود. من هنوز تو تخت بودم و ملافه رو روی سرم کشیده بودم.

بابا روی تخت جا به جا شد و شروع به حرف زدن کرد: آخه عزیز دلم! چرا نمیای صبحونه بخوری؟

با کلید یدک خودش در رو باز کرده بود. حتماً به نظرشون به اندازه ی کافی تنها بودم که حالا بی خیال بشم.

- نمیگی من یه بابایی دارم که دلش برام تنگ شده؟... دو روزه ندیدمت.

- ...


romangram.com | @romangram_com